تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
سکوت
 
خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .         
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 0:54 |

 

 

آزارم می دهی ... به عمد ...

اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...

 

نه گله ای

نه شکوه ای

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.

 

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .

انتظار بی مفهوم است .

نه کینه ای ، نه بغضی ، نه فریادی .

فقط صدای نم نم باران ...

این منم که روی وسعت دل زمین می گریم !

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 21:30 |

نامه به خدا

 

 

نامه به خدا

 

 

سلام خدا جونم ، حالت چطوره ؟

خوبی ، مثل همیشه ... خوش به حالت ... !!!

اما من باز مثل همیشه ناراحت و پریشون و خسته ام !!!

 

خدایا چرا تموم نمیشه دوران اسارت من ؟ ،خدایا خسته ام ، چرا تموم نمیشه ؟

 

دلم میخواد برم یه جای دور تا دیگه کسی پیدا نشه اذیتم کنه ، برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه ، برم به یه سرزمین دور ، سرزمینی که شاید بتونم یه کلبه ی کوچولو و آروم پیدا کنم ، یه جایی واسه ی غمهام که همشونو چال کنم ، یه جایی واسه ی خاک کردن آرزوهام ، یه جایی برای اشک ریختن  و یه طنابم پیدا کنم تا تنهاییم رو دار بزنم ...

تا دیگه برنگرده سراغ من ...

 

یه کلبه با یه پنجره ی کوچیک که باز بشه رو به دریا ، دریایی که بایستم روبروشو و خیره بشم بهش ...

 دریایی که انگار با اون صدای مهیبش باهام حرف میزنه ، میخوام همراه موجها فریاد بکشم چون کسی نیست فریادمو بشنوه !

میخوام دستمو دراز کنم رو به دریا چون باز هم کسی نیست تا دستمو بگیره ، شاید دریا دلش برام بسوزه و منو با خودش ببره!

 

دریای آبی ...

میخوام برم ، میخوام غرق بشم توی دریا ، میخوام با دریا یکی بشم ، با موجها ...

میخوام غرق بشم توی دریا ... شاید اگر غرق بشم کسی پیدا بشه و دلش به حالم بسوزه ... اما چه فایده داره؟

نوش دارو پس از مرگ سهراب ...

  

 

ای خدا كاش مي شد تنها نبود ، كاش مي شد حرارت مهرباني را همواره احساس كرد ، كاش مي شد لحظه هاي غم را به شادي تبديل كرد ، كاش مي شد بي كسي ها را غرق كرد و با اميد زندگي را ادامه داد و اينك كاش مي شد تنها نبود ، تنهاي تنها ...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:54 |

مرگ و زندگی

 

 

خنده و گريه،زندگي و مرگ
زندگي همچون رويايي است که در آن هستيد

 


روز به روز به مسيرم نزديکتر ميشوم
زندگي را جست و جو ومعني اش کن
هنگامي که مرا مينگري
هميشه مي بينم
آنچه را که در جست و جويش بودم

گمشده اي هستم
و هنگامي که مرا مينگري
ديگر خود را گمشده نمي دانم
مردم در حرکتند،از جايي به جاي ديگر
گرفتار زندگي در گردش هستند
آغاز شده و مادامي که پيش رود ادامه دارد
ما نيز ناچاريم به هر کجا که ميرود ، برويم

ميگويي که ميبيني
هنکامي که مرا نگاه ميکني
دليلي است براي دوست داشتن زندگي
اگر چه گمشده ام
اما عشق را دوباره ميابم
وزندگي با سرعت پيش ميرود
هنگامي که مرا مينگري ، زندگي از تو سرچشمه ميگيرد...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 21:22 |

 

 

رسم زندگی همین است

یک روز کسی را دوست داری

و روز دیگر ... تنها !

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 22:36 |

 

 

 

آسمان بیدار است
وزمین خفته به آغوش زمان
چرخها میچرخند
روزها می آیند از پس شبهای بلند
چه کسی میداند
که چه تقدیری از آیینه ها می آید
من گمان می دارم که خداوند رحیم
از پی هر تصویر
که تجلی گر اصرار الهی ست
پیامی دارد
من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر
حکمتی می آید
که نگاهی دارد به تکرار زمان
و چراغی دارد به آینده ای روشن
که خطاها نکنیم
من وفرسایش دل
تو وتصمیم و مکان
ما وتقدیر و زمان
چه شود آخر آوارگی افغان ها؟

                  

عشق با ما نبود
یار همراه نبود
راه هموار نبود
من واو ما بودیم حیف او با ما نبود
من خودم بودم وتنهایی وشبهای بلند
او خودش بود وهمان عشقی که
حیف از ما نبود
یار با ما نبود
کاش او می دانست عشق ما راز نبود
درد ما ساز نبود
داستان راه نبود
راه آغاز نبود
عشق آزاد نبود
حیف آوار نبود
کاش میشد که تمام عالم را پر باران بکنم
اشک بر ابر بریزم گله از یار کنم
وای از این دشت مه آلود
وای از این وادی برهوت
درد درمان ندارد
عشق فریاد ندارد
ساز ما تار ندارد
تار ما...
آه ...
خسته ام از این دل
خسته از این همه عالم تا کی؟
آه از این راه دراز
آه از این سوز وگداز
آه از این سوز وگداز
مانده ام من گله از ماه کنم
گله از یار جفا کار کنم
یا که از چشم خطا کار کنم
یا که از این دل بیمار کنم
بهتر آنکه بنشینم به لب پنجره و
چشم بر راه کنم
گله از راه کنم
...
یار نبودی تو که غمخوار نبودی
همه شب بودی و از ما نبودی

 
 

می نویسم از درد
می نویسم از رنج
آه از سردی این شب
آه از هیزم خاموش
تا به کی غم مردم خوردن
تا به کی چشم به دلها دوختن
همه جا خاموشی ست
ساکنان عالم همگی آرامند
همگی در خوابند
همه جا غرق سکوت
همه جا غرق به خون
در میان فریاد چه کسی خواهد گفت
امنیت در همه جا حکم فرماست
چه کسی میداند در دل این شبها
که سکوت است ودلهامان آرام
کودکی می آید مردمی میمیرند
آیتی می آید مردمان می بینند لذا خاموشند
همگی خفته به آغوش سکوت
مردمان برخیزید
شهر ویران شد و خنیاگر ما رفت ز یاد
نان ما سنگ شد از این همه خشخاش چرا؟
شب نشین میگرید
مردمان میگریند
پشت آن ابر کبود ماه هم میگرید

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 23:27 |

 

بن بست اعتماد  

 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم
.......

 

 

 

 

بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم .اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.
    بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.
   اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار.


 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 11:8 |

 

یک دل تنها

 

 

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد ،
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
 
 این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
 
 این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است....
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است....
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است....
 
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است....

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 23:47 |

 

جدایی ، واژه غریب من نیست.اسارت ، واژه غریب من نیست . جدایی واژه ناآشنایی نیست ، چیزی که برایم غریب است ، مهر است ... محبت است !!!

شب است و دل در ژرفای تاریکی می گرید

 بی آنکه اشکی سرازیر شود

 بی آ نکه ناله ای برقصد

 بی آ نکه فریاد خشم سر دهد

 پس قلم خاموش شو و ورق به خواب رو ، کاش هیچ وقت بیدار نشوی ،     

 

دختری تنهایم

 سایبانم گل سرخ

عشق من رویایم

 خاطراتم چند برگ

دختری تنهاییم

 لقبم تاریکی

 تن من شنزار است

دل من مثل نسیم ، مثل طوفان بلا می ماند ..

دختری تنهایم

 باغ من سوخته است در مرز بهار و پاییز ، گل من پژمرده چو شقایق غمگین ...

 دل من گریان است !!!

 

دختری تنهایم

 شعرم احساس خزان

غزلم تنهایی

 قطعه هایم تاریکی

 دختری تنهایم ... دختری تنهایم

 

 

 

ای خدا ...

دیگه دنیا واسه من تاریکه ، زندگی کوره راهی باریکه، آ خر قصۀ من نزدیکه

این منم از همه جا وا مانده ، از همه مردم دنیا رانده ، رانده و خسته و تنها مانده

ای خدا ...

عشق بی غم توی خونه ، خنده های بچگونه ، به دلم شد آرزو ...

بازی عمرم و باختم کاخ امیدی که ساختم عاقبت شد زیرو رو ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 14:26 |

شکست

دیوانه ات را به خاطر بسپار ...

 

 

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني ، روياي خوبم
اما من فقط به تو مي گويم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نويسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي ، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم ، نمي توانم
تو مي روي و يك بغض كال در گلو
جلوي آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
چقدر سخت است منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت در فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت است
آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو، حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد است
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي ، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار آن روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بي وفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه ، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي
نگو ديوانه بود ، سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ، ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند ، رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گويند ، به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند ، براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گويند ، پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گويند ، دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش ، آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد ، هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره تَرش كردي
مي گويند نگاه در چشم تَرش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه ، به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود ، پيشكش دل بود ...

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 0:49 |

فراموشت کردم

برای چشمهای تو.... چقدر کوچک است واژه های من!

برای گفتن ترانه ای نمی رسد به تو شعرهای من!!! ودستهای گرم تو شد آ شیانه ی کبوتران خسته ای که هر سحر نگاه میکنند به بال های بسته ای!!!!

 دستهای گرم تو بوی ستاره میدهد... درخت خشک قلب من کناره تو جوانه میدهد!!!

بر نامت خط می کشم بر اسم تو که روزی زیبا بود!! بر نقش تار چشم های که روزی دوستش داشتم!!

 تو فراموش میشوی.... ومن از امروز.. اسم کس دیگر را بر دفترم مینویسم!!!

 

 


گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

 

 





|