تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
نوروز 1386 مبارک

 

 

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما
...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد
...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم
...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه
....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند
...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را
...
می گریزم و خود را تنها می یابم
.
در تنهایی غرق سکوت می شوم
...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد

و چه زجرآور است فریادی که در درون

سینه ام حبس شده است
...
کاش میمردم

دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

 

 

هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 1:29 |

تقدیر خاکستری



دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...

گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........

غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم

در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....



بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات

داشتم ......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم

که این بوسه همون بوسه جداییست ......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم

انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 23:4 |

کسی صدایم را نمی شنود ! اما من فریاد میزنم

                                                 

 

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند...

 

مي شکند ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 22:5 |

 

 

از دل برود هر آنکه از...

 

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 17:30 |

تولد 23 سالگی

 

 

 

۱۶/۹/۱۳۸۵

 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

 

 

 

 

 

 

اگر روز را سیاه دیدی تعجب نکن
دیگر روزها مثل قدیم پر از تشعشع خورشید نیست
دیگر روزها گرم و پر انرژی نیست
مدتهاست به دنبال روزی پر از آرامش
شبها را سر میکنم !
 

شبها اما سکوت و تنهایی حکمفرماست
حتی بغض هم جرأت شکسته شدن ندارد
خوابها هم دیگر بی صدا شده اند
مثل روزگار بی فروغی که
نفس را در سینه حبس میکند !
 

گلها نیاز به مراقبت دارند
آب و نور و گرما و نوازش !
گل وجود آدمی نیز نیاز دارد
دست گرم و نوازشگری مراقبش باشد
اگر روزی فراموش کند ،
یا آن دست سرد باشد
وای به حال و روز گل وجودت !
 

چرا روزهایی که خوبند تکرار نمیشوند ؟!
چرا روزهای بد
مدام و به سرعت در حال تکرار شدنند ؟!
چرا شبهای پر التهاب ،
شبهای پر از دلتنگی
زیادند ؟!
 

در این روزها و شبها ،
تنها یک تکیه گاه مطمئن
یک نگاه آرامش بخش
یک قلب پاک بی آلایش
می تواند مرا  از این برزخ نجات دهد !

 

 

 

 

 

 

از دل برود هر آنکه از ...

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 |

سکوت

 

 

 

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه

نوشتم این زمستون ، بی تو بهار نمیشه

خالی جات هنوزم روی نیمکت تو ایوون

وقتی میشستی با من لحظه ها زیر بارون

وقتی میشستی با من لحظه ها زیر بارون

 

صدای پای بارون ، رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب ، تو کوچه و تو ناودون

صدای پای بارون ، رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب ، تو کوچه و تو ناودون

 

 

 

وایی که چه آروم آروم از تو برام میخونه

بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه

 

هر شب تو آسمونها ، دنبال تو میگردم

دنبال یک ستاره ، اما پیداش نکردم

سرگردونو گلایه ، ابرای پاره پاره

چشمک بزن ستاره ، منتظر اشاره ام

 

صدای پای بارون ، رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب ، تو کوچه و تو ناودون

صدای پای بارون ، رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب ، تو کوچه و تو ناودون

 

وایی که چه آروم آروم از تو برام میخونه

بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه

وایی که چه آروم آروم از تو برام میخونه

بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه

 

 

صدای پای بارون

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 21:21 |

سکوت یکساله شد
 

" سکوت یکساله شد "

 

 

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم ، معترضم

که چرا ... شوق آغاز مرا

و منی چون من را

ز خودم دزدیند !

به کجا برگردم ؟

حق برگشتن را

ز تنم دزدیدند ...

سفر آینه هم رنگی نیست

خواب رنگین مرا دزدیدند ...

ز خودم دزدیدند !

به کجا برگردم ؟

حق برگشتن را

ز تنم دزدیند ....

 

 

 

 

آه!که چقدر فاصله ی ما دور است

فکر می کنم هيچ وقت نرسی

ومن در کنار اين دنيا تنها بمانم

و تو هميشه منظره ی من باشی

ودر پيش چشم های من،در سينه چشم انداز من

قبله ی نگاه من

و هيچ وقت نه در کنار چشم های من،

هيچ وقت

دراين زاويه همواره تنها خواهم بود

بی تو را خواهم ديد وآنگاه چه بگويم

به يک نابينا،يک بيگانه،يک دور دست

که چه ها می بينم؟
 


دکتر شريعتی


 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 16:0 |

بغض عصیانگر

 

... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و دوري ،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !

 

... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،‌خود خود عشق است ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،‌ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 23:55 |

نفرینت میکنم

 

 

اگر
 

اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق رادر روح وجانت حس كردي بي پروا آنرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.

 

                                                                                                                            گلناز




| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:50 |

دیوار سنگی

 

 

" دیوار سنگی "

 

توی یک دیوار سنگی ، دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته ، دو تا تنها ، یکیشون تو ، یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای بسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم ، زیر سنگینی ِ دیوار

همه ی عشق من و تو ، قصه است قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده ، بین دستای من وتو

با همین تلخی گذشته ، شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست ، اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو ، دست مهربونه باد ِ

ما باید اسیر بمونیم ، زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه ، تو نباشی می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه ، دستای هم بگیریم

شاید اونجا توی دلها ، درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون ، دیگه دیواری نباشه !

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 21:21 |