تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
25 دقیقه
 

۲۵ دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان کوتاهي است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
براي همديگر پس انداز کنيم ...
۲۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که مي تواند طعم زندگي تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت براي اينکه بگويي آري يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزي بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !




| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 2:13 |

 

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده !
اگه بی محابا دلها ، قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده !
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده  !
آخه می دونی ؟


"خدا" خیلی تنهاست !!!

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 0:52 |

سنگ صبور

 

سنگ صبور

 

 

الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم ، خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده ، خیلی وقته به خودم نرسیدم ، آنقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودمو نگاه نکردم ، شاید بهِم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه ... آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم : اولیش خداست که قربونش برم ، اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم . یکیش هم  آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلوم و باهاش حرف می زنم . فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم . یکیش هم دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد و دلم و به اونا بگم . آنقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم  . حس می کنم الانه که بترکم . همیشه برای سبک کردنش ، دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کرد . راستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه . دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم . دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه . منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم . شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم و خودمو سبک نمی کنم انگار یه چیزی تو راه گلومه که بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم  .
خدا جون ، نمی خوام دلتو بشکنم ، بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ، ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت . خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم ، بغلش کنم ، نوازشش کنم . اونم منو نوازش کنه ! خدا جون آنقدر دوست دارم که به اندازه بزرگیت

قا بل درک نیست .
هرکی اومد فکر کردم خودشه ... با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد .  هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن ، نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم ... تمومم کن.
آنقدر تنهام ... آنقدر تنهام که حتی نمیدونم وسعتش چقدره .

همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی ....



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 2:58 |

پوپک گلدره

 جشن تولد مرگ!

 

امشب آخرین صحنه ی هنرنمایی " پوپک گلدره " را در سریال " نرگس " مشاهده کردیم .

 

  آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
    هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد

 

 به قول پدر  " پوپک "  که مي‌گويد: < پرواز او ، پرواز بزرگي بود > و سپس مي‌خواند:


    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جريده عالم دوام ما

" روحش شاد "

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 0:24 |

دلتنگی

 

خدایا

 

تا حالا تو زندگیتون به کسی دل بستین که اصلا دوستتون نداشته باشه.تا حالا شده عاشق کسی بشین که وقتی از احساست نسبت به اون بهش میگی در جوابت جوری باهات حرف بزنه که احساس کنی حرفات براش چندش آور بوده.

تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی ، بدون اینکه تو رو دوست داشته باشه.تا حالا شده فکر کنی زندگیت از وقتی حادثه دیدار اون اتفاق افتاده یه شکل دیگه شده . تا حالا شده آرزوی چیزی رو داشته باشی که بدونی هیچ وقت بهش نمیرسی ولی فکر اینکه یه روز توی چشمای قشنگش ، خودتو عاشقونه ببینی و به نظرت برسه که هیچ وقت از خودت چنین تصویری ندیده بودی آنچنان ارامشی رو بهت هدیه میده که هیچ وقت و با هیچ چیز دیگه ایی تجربش نکردی. تا حالا....... اما من همه اینا رو باتمام وجودم حس کردم و الان دارم از این احساسم رنج می برم. اما بعد از این همه مشکل و سختی ، حالا یرای من زندگی یک معنی دیگه داره .مسیر زندگی من عوض شد ، خیلی راحت و بی سر و صدا . فقط خودم صداشو شنیدم ، صدای شکستنه قلبه خودمو !

زندگی برای من یادآور خاطرات بسیار بسیار تلخ با او بودنه ... لحظات تلخ با او بودن ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 16:35 |

خدااااااااااااااااااااااااااااا

 

" گناه  من "

 

 

آخ خدایا ببخش منو چه حماقتی کردم!لعنت به من ، لعنت ، لعنت ، لعنت!

میدونم کاری کردم که نابخشودنیه ... اما التماست میکنم ... التماست میکنم منو ببخش!

خدایا دارم از عذاب وجدان میمیرم ، به دادم برس ، خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخ که صدا تو گلوم خفه شده ، چرا نمیتونم داد بزنم ؟ وای ، خدایا رحم کن!

من ... من ... من ... من ... من ... من ... چه طوری ازت معذرت بخوام؟سنگینیه نگاهتو حس میکنم . خداجونم بچگی کردم ، نفهمی کردم . حتی نمیتونم دیگه گریه کنم ،چشمه ی اشکم خشک شده ! دریغ از یک قطره اشک ... همینه که عذابم میده ! اشک ... ببارید ای اشکهای من!

تحمل اینکه حتی نمیتونم گریه کنم ، هم برام سخته !

چه کار اشتباهی کردم!تاوانش رو هم دادم!شنیدم ، اون چیزایی رو که نباید میشنیدم!این خیلی برام گرون تموم شد ، خیلی ...

همش تقصیر خودم بود!من شروع کردم!من خواستم!اما بازی به نفع اون تموم شد!اون برد و من باختم ، اما این بار برای همیشه ... تا آخر زندگیم باید طعم این حقارت رو بچشم !وقتی یادش میفتم ... وای... اما من نمیخوام یه عمر با عذاب وجدان زندگی کنم ! خدای من یه راه پیش روم بگذار ، بگو چکار کنم تا منو ببخشی! بخشش تو برام کافیه ! بقیه مهم نیستن ، تو که خودت میدونی من چرا اون کارو کردم ، خدای مهربونم با تواَم !من قصد بدی نداشتم . اما دیدی عاقبتم چطور شد!من میخواستم زندگیمُ سر و سامون بدم اما راه ِ اشتباهی رو انتخاب کردم!خودم فهمیدم چه کار غلطی انجام دادم!

میدونم ، میگی هروقت اشتباه میکنی یاد ِ من میکنی ، حق داری ، اما خودت خوب میدونی برای چی میام سراغت!چون هر طور شده پناهم میدی! چون یاور همه ی آدمهایی ، حتی من ، منی که یه چنین گناهی مرتکب شدم ! تو یاور همه هستی ... پس یار منم باش!

اینبار هم اومدم پیشت ، دست رَد به سینم نزن خدا ! تنها امید ِ من کمکم کن!

نگذار تنها بمنونم . میدونم ، میفهمم گناه بزرگی رو مرتکب شدم ، اما تو هم بخشنده ای ، تو هم بنده هاتو تنها نمیگذاری!پس منم تنها نگذار ، پناهم بده خدای بزرگ!

میدونم یه بار قسم خوردم ،راست میگی ، قسمم رو شکستم ، اما این بار قوله شرف میدم ، قول ِ شرف ... ولی تو هم منو ببخش ، خدای مهربونم .

 

ببخش ... حماقت کردم .

 

برام دعا کنین ... فقط دعا ... دعا ...

 

منم يک سنگ اما از بلورم
شکسته ، تکه تکه ، در عبورم
منم جامي که لبريزم ز آبي
ندارم طاقت هر پيچ و تابي
منم صبري که پايانش تو هستي
خطوطي که نشسته روي دستي
منم برگي که در دست خزانم
نمي دانم که پيرم يا جوانم؟

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:3 |

خدایا

                                   

                               "سینه بی عشق مباد"

 

 

خدایا ، معبود پاکم که به من دوست داشتن و عشق ورزیدن را هدیه فرمودی ، یاریم ده عظمت عشق راپاس دارم و شکوه دوست داشتن را برای همیشه همرا ه داشته باشم.
تو را سپاس میگویم و بیکران عظمتت را می ستایم که راه آسمان را بر من نمایاندی و مجالم دادی ، در چشمان فرشته ات دنیائی را ببینم که چشمان گناه الودم را جز آن راهی برای زیبا دیدن ، زیبائی کائنات نبود.
بر تو درود می فرستم که بر من عشق ورزیدن را عرضه داشتی و توانم دادی که ذره ای ناچیز از وجودت را که همان عشق مطلق است درک نمایم.تو بر من ذره ای از وجودت را فرستادی و من بر خود می بالم که شایستگی درک عشقت را پیدا کردم.
بیکرانم ،مهربانم ،
وسعت بی انتهای همه خوبیها
بر من ببخشای گر در دلتنگیهایم از تو شکوه میکنم ،آخر چه کنم که من مهربانی را دیده ام و معصومیت را لمس کرده ام ،وسعت بیکران آروزهایم را احساس نموده ام ،چه میگویم که من تمام خوبیها را دیده ام و حال نمی توانم دلتنگ نباشم که چرا شایستگی همراهی خوبیها را نداشته ام. 


 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 15:41 |

تنهایی

 

نمي داند کسي تنهايي من
کسي باور ندارد از غم من

دیگه هیچی برام مهم نیست ، هیچی .....

خسته شدم از بس التماس خدا کردم و اونم با همه ی بزرگیش جوابه التماسای منو نمیده.....آخه خدا چه گناهی به درگاهت کردم که حالا با من این جور تا میکنی.

خدا جونم خودت میدونی من تنهام ... دلم پر از غصه هایی که تا حالا به هیچکس نگفتم و نمیگم ... پس چرا جوابه التماسامو نمیدی . انقدر دختر بدی هستم ، انقدر از دستم شاکی هستی ، انقدر بدم که حتی لیاقت ندارم جوابمو بدی !

                                                           

منم من ، ردّ پاي يک کبوتر
کبوتر بچه اي بي بال و بي پر
منم من محتواي يک شکستن
...

همیشه چیزایی رو که دوستشون داشتم خیلی زود ازم گرفتی ..... آخه چرا خدا ..... به خدا من طاقت ندارم ..... خودت که بهتر میدونی .....

هیچوقت اینطوری دردناک نمی نوشتم هیچوقت غصه ی پنهونه دلمو نمی نوشتم اما حالا بدون که چقدر در عذابم و چقدر این سکوت برام طاقت فرسا شده که دارم اینا رو می نویسم !!!!

دیگه تحمل ندارم ، آخ خدا کاش میتونستم خودمو بکشم ، تا راحت شم اما جرات این کارم ندارم ! آخ خدا به دادم برس ..... خدایا کمکم کن ..... دارم از درون خرد میشم اما کسی نیست بفهمه ، خدایا جرم من چیه که منو محکوم به تنهایی کردی ؟

 

 

دیر زمانیست که یاد گرفته ام دوست داشته باشم حتی اگر دوستم نداشته باشند.

دیر زمانیست که یاد گرفته ام رویا هایم را آرزوی تعبیر نداشته باشم.

دیر زمانیست عشق ورزیدن را فرا گرفته ام بدون آنکه کسی به من عشق بورزد.

دیر زمانیست که دستانم تمنای گرمای دستانی مهربان را دارند و چشمانم ، چشمانی عاشق و پر مهر را جستجو میکنند.

دیر گاهیست که غم و تنهائی را تنها همدم و همراز خود یافته ام و آموخته ام که پاس دارم حرمت تنهائی را.

 

آخ که چه روزهای سختییه این روزا ..... نه هدفی نه انگیزه ای نه .....

همیشه این موقع ها که میشد ، دمه عید منظورمه ، خیلی خوشحال بودم و ذوق میکردم اما حالا از عید نوروز هم متنفرم مثله خیلی چیزای دیگه ..... دیگه شور و شوقی برام نمونده ، آخه اصلاَ ًشور و شوقه چی ؟؟؟؟ به هر چی فکر میکنم جز خاطره ای تلخ چیزی به یادم نمیاد و این ،اون چیزی که رنجم میده . اما کیه که بفهمه حرفه دل منو .....

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود .....

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود !!! 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه سوم اسفند 1384 ساعت 11:9 |

                                                                 

                                              

                        تو هم حق داری ...

 

درسته تو حق داري گاهي اوقات تنها باشي. با خودت خلوت کني. اين حق مسلم توست. مي توني بري تو غار تنهاييت و به فکرت سرو سامون بدي. منم بايد اين موقع تو رو تنها بذارم. اما کاش قبل از اينکه بري يه ندا بدي.
بگي نياز داري تنها باشي، اون موقع منم مطمئنن رعايت ميکنم.
اما منم گاهي حس ميکنم بهت نياز دارم. گاهي احساس خاصي پيدا ميکنم. احساس  تنهايي.مشابه احساس تو اما من اين موقع نیاز دارم تو کنارم باشي. دوست دارم بگي باهام هستي. اگه تنهام بذاري اين موقع خيلي بهم فشار مياد. احساس هاي بدي بهم دست ميده. به قول معروف ميرم تو چاه تنهايي. وقتي ميرم تو چاه نياز دارم دستامو بگيري و بياريم بيرون. باید هم زود بیاری بیرون اگه هر چی بیشتر بمونم بیشتر اذیت میشم. بر عکس تو که وقتي ميري تو غار مي خواي خودت و خودت باشي.
اتفاقي که ايندفعه افتاد ميدوني چي بود؟ تو رفتي تو غار و من رفتم تو چاه. منم هي خواستم  حس کنم کنارمي تو هي خواستي حس کني تنهايي. اين وسط شد دعوا. من بهت نياز داشتم و تو به تنهايي نياز داشتي.همينطور که اين احساس وقتي مياد سراغت نمي فهمي منم همين طورم. فقط تو رو ميخوام و ديگه هيچ. به طور غریزی هی میام سمتت و تو هی منو پی می زنی. نزدیک شدن من بیشتر باعث میشه بری ته غار و دور تر از من و دور شدن تو باعث میشه من برم پائئن چاه. یه جا حس میکنم منو دیگه نمی خوای اون وقته که میشه وضع ایندفعه . اگه کارم نداشته باشی وضع از اینی که هست بدترم میشه.
اين دفعه وقتي خواستي تنها باشي بگو مي خوام تنها باشم. من اما نمي دونم چي بايد بگم. من وقتي تو اين حالت قرار ميگيرم بيش از حد حساس ميشم و بهت نزديک ميشم. وقتي نيستي بد جور دلتنگت ميشم و اما وقتي با حرفات تسکينم مي دي آروم ميشم. وقتي که بحران رد شد مي فهمم چي شد.
احساس ها خودشون بوجود میان. ما باید یاد بگیریم مدیریت کنیمشون. اگه حس کردیم عزیزمون تنهایی میخواد بذاریم تنها باشه. اگه دیدییم نیاز به محبت داره ازش دریغ نکینیم.
همون طور که تو سعی میکنی به حالت قبل بر گردی منم دارم سعی میکنم. اما به کمکت نیاز دارم تا فکرهای بد رو بیرون کنم.

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 0:50 |

 

نگاه کن ... 

 

 

تا حالا شده درخشش ستاره ها رو نگاه کنی و از دیدنش لذت ببری؟ بعد بگی اون ستاره مال منه" اونی که از همه کوچیکتره؟ یا دقت کردی چرا کسی که این حرف رو میزنه ناخودآگاه دلش میگیره؟ میدونی چرا؟ چون فکر میکنه وجودش مثل اون ستاره ی کمرنگ" کمرنگه. اما اون این طور فکر میکنه چون داره با همین چشم ظاهری و از این فاصله دور به ستاره اش نگاه میکنه. ولی وقتی خوب دقت کنه و بره کنار ستاره اش می بینه چقدر بزرگ و نورانیه. از کجا میدونی شاید از خورشید با اون همه عظمتش بزرگتر باشه.
تا حالا شده یه شب مهتابی به ماه نگاه کنی؟ میبینی چقدر نورانیه و میدرخشه؟ اما اگر خوب بهش نگاه کنی میبینی اون ماه با اون همه نورو شفافیتش لکه های سیاهی روشه. اون موقعس که جذابیت ماه برات کم میشه. یه حس عجیب بهت دست میده.آدم یاد دل خودش می افته که خدا اونو مثل ماه سفیدو نورانی آفریده. اما اگه خوب بهش دقت کنی میبینی گناهامون چطور مثل یه لکه سیاه روی لوح وجودمون خط می اندازه و جذابیت دل رو برامون کم میکنه. پس بیاین دلمون رو از گناه پاک کنیم و اون لکه ها رو برداریم. فرق دل و ماه در همینه.

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 ساعت 11:30 |