تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

آنکس که می گفت دوستم دارد ، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان کردم می گوید : دوستت دارم !

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 11:15 |

آسمان

 

 

وجود خدا رو تو آسمان احساس می کنم

 

 

 

 به ياد داشته باش : هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه  کن  ، چون  کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست . اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد . تو را دوست دارد ... فقط به خاطر خودت نه به خاطر منافع خودش ! این را  به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند . باور کن که با او هرگز تنها نيستي ، هرگز.
 
فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني چون وجود کسی را احساس می کنی که اگر ادعای دوستی می کنه تا آخرش هست ! آگه یا علی میگه تا آخرش هست ! اگه اصرار میکنه بیا به من تکیه کن ، این جوری نیست که تا تکیه  بدی تمام وجودت  بسوزه ، چون به جای شانه های محکمش نوک تیز خنجری ر و احساس می کنی که برای زخمی کردنت گذاشته بودن . پس تا دیر نشده بیا نزار بیشتر زخمی بشی ، بیا با من به آسمان بنگر که هیچ جایی به پاکی آسمان نیست ...

 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ، منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق بریزم ، منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم ، آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم !

ای معبود من ...

 

اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم ، سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 13:20 |

وقتی دلت گرفت...پنجره را باز کن
 

 

 

 پنجره

 

وقتی که دلت گرفت ، وقتی که دلتنگ شدی ، وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه ، وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره،  پنجره رو باز کن  .یه نگاه به آسمون بنداز، فرقی نداره صبح باشه یا شب یا آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ، ناخود آگاه احساس آرامش وجودت روتسخیر میکنه ، روحت به پرواز در میاد  .میری تا اون بالابالاها ، تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدرهم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی . یه لحظه چشاتو ببند . آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن ، بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی . وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات  جاری شد بی خیال بذار ببارن  .اون موقع هست که به آرامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی . وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر. سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با آسمون قطع نکنی ...

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 2:36 |

روز میلاد من

 

 

میلاد ...

برای روز میلادِ تنِ من نمی خواهم پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی ، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

نمی خوام از گلای سرخ و آبی ، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثارِ محبت ، به پایم اشک خوشحالی بباری

 

بِذار آن ساقی دستای تنهام ، بگیره ای حُرم گرما بر سَر من

بِذاربا تو بسوزه جسمِ خستم ، ببینی آتش و خاکستر من

 

تو ای تنها نیاز زنده موندن ، بکش دسته نوازش بر سر من

به تن کُن پیرهنی رنگ محبت ، اگه خواستی بیایی دیدن من

اگه خواستی بیایی دیدن من ، اگه خواستی بیایی دیدن من

 

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 22:8 |

دنیای من.....میخوامت

 

 

دنیای من، بیشتر از همیشه دوستت دارم ، نفسم بودی و هستی تو عزیز.

سالهای دوری از تو برایم سخت و دشواربود، در تمام این مدت با خاطرات شیرین کودکیت سر کردم .

امروزکه تو را در بر دارم، مرد، مغرور و بزرگی .

درخواب نازی ومن نگاهت میکنم معصوم چون کودکی آرام خفته ای گویی تمام محبتهای عالم درتو نهفته است تو در بیداری همانند خوابت ساده و زلالی ، اگر لطفی میکنی از اعماق قلبت بر میخیزد .

و برایم ارزشمند و زیباست .

تو را دوست میدارم بخاطر قلب آئینه ات و دوستت دارم بخاطر روح بلند و کلام شیرینت .

وقتی حرف میزنی، و می خندی با نگاه کردن به تو غمی در دلم موج می زند، چرا که از دوری دوباره می ترسم و امیدوارم تو را برای همیشه در کنار خود داشته باشم .

 

                                       (( ای عزیز دل، بیشتر از همیشه دوستت دارم ))    

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 16:43 |