تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

تا انتهای قصه ... !!!



نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم  .

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم!

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است  .

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !



خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"
شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم!

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 19:9 |