تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
کسی صدایم را نمی شنود ! اما من فریاد میزنم

                                                 

 

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند...

 

مي شکند ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 22:5 |

 

جاده را تا انتهاي كوچه بن بستي كه به تو مي رسيد طي كردم.

مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!

....................

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

ديگر زنده نيستم بدون بغض

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

مي دانم همه مي دانند!

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم . كسي چه مي داند!؟

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

چرا نمي خواهي؟

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

دهانت بوي خاك مي گيرد!

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم

مرا باز

باران خطاب كني

...................

بارها شاخه را بي باد....پاييز را بي باران تماشا كرده ام....

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست ...

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 1:12 |