تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

باز هم من ماندم ...

 

 

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی ازگذر توست

باز هم من ماندم و شهامت تازه ای که یافته ام

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد .

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته.

بازهم من ماندم و حسرت دیدنت .

باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلویم .

به گمانم همه چیز تمام شده است .

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است ...

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است .

به گمانم باید باور کنم که انتظارم به پایان رسیده است .

 

 

 



حال تو مانده ای ویک دنیا تلخی که گاه و بی گاه وجودت را به تسخیر در می آورد .

حال تو مانده ای و یک دنیا توجیه

حال تو مانده ای و یک دنیا حرف نگفته

حال تو مانده ای و یک دنیا غربت

حال تو مانده ای و یک دنیا رویای ویران شده

حال تو مانده ای و یک دنیا تنهایی

که سهم من و تو از هم ،همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد.

حال تو مانده ای و یک دنیا آرزوی کال

باورت می شود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ !

باورم شود

باورت شود

همه چیز تمام شد .به سادگی خواب ، به سادگی لبخند های پاکمان ، به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد .

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 21:41 |