تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
نامه به خدا

 

 

نامه به خدا

 

 

سلام خدا جونم ، حالت چطوره ؟

خوبی ، مثل همیشه ... خوش به حالت ... !!!

اما من باز مثل همیشه ناراحت و پریشون و خسته ام !!!

 

خدایا چرا تموم نمیشه دوران اسارت من ؟ ،خدایا خسته ام ، چرا تموم نمیشه ؟

 

دلم میخواد برم یه جای دور تا دیگه کسی پیدا نشه اذیتم کنه ، برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه ، برم به یه سرزمین دور ، سرزمینی که شاید بتونم یه کلبه ی کوچولو و آروم پیدا کنم ، یه جایی واسه ی غمهام که همشونو چال کنم ، یه جایی واسه ی خاک کردن آرزوهام ، یه جایی برای اشک ریختن  و یه طنابم پیدا کنم تا تنهاییم رو دار بزنم ...

تا دیگه برنگرده سراغ من ...

 

یه کلبه با یه پنجره ی کوچیک که باز بشه رو به دریا ، دریایی که بایستم روبروشو و خیره بشم بهش ...

 دریایی که انگار با اون صدای مهیبش باهام حرف میزنه ، میخوام همراه موجها فریاد بکشم چون کسی نیست فریادمو بشنوه !

میخوام دستمو دراز کنم رو به دریا چون باز هم کسی نیست تا دستمو بگیره ، شاید دریا دلش برام بسوزه و منو با خودش ببره!

 

دریای آبی ...

میخوام برم ، میخوام غرق بشم توی دریا ، میخوام با دریا یکی بشم ، با موجها ...

میخوام غرق بشم توی دریا ... شاید اگر غرق بشم کسی پیدا بشه و دلش به حالم بسوزه ... اما چه فایده داره؟

نوش دارو پس از مرگ سهراب ...

  

 

ای خدا كاش مي شد تنها نبود ، كاش مي شد حرارت مهرباني را همواره احساس كرد ، كاش مي شد لحظه هاي غم را به شادي تبديل كرد ، كاش مي شد بي كسي ها را غرق كرد و با اميد زندگي را ادامه داد و اينك كاش مي شد تنها نبود ، تنهاي تنها ...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:54 |