تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

فدای چشمات

 

 

 

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

بی تو ...

تموم میشه کارم

خیلی دوست دارم

منو نمیخوایی ...

بی تو ... تموم میشه رویام ، ویرون میشه دنیام

بی تو ... ستاره ها کورن ، خاطره ها دورن ، منو نمیخوای ...

بی تو ... شبهای من تاره

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

 

بی تو ... تموم میشه کارم

 

خیلی دوسِت دارم !!!

 

 

 

 

 

 

بهترین داداشِ  دنیا ، نیما جان : تولدت مبارک !

 

  

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 |

تولد 23 سالگی

 

 

 

۱۶/۹/۱۳۸۵

 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

 

 

 

 

 

 

اگر روز را سیاه دیدی تعجب نکن
دیگر روزها مثل قدیم پر از تشعشع خورشید نیست
دیگر روزها گرم و پر انرژی نیست
مدتهاست به دنبال روزی پر از آرامش
شبها را سر میکنم !
 

شبها اما سکوت و تنهایی حکمفرماست
حتی بغض هم جرأت شکسته شدن ندارد
خوابها هم دیگر بی صدا شده اند
مثل روزگار بی فروغی که
نفس را در سینه حبس میکند !
 

گلها نیاز به مراقبت دارند
آب و نور و گرما و نوازش !
گل وجود آدمی نیز نیاز دارد
دست گرم و نوازشگری مراقبش باشد
اگر روزی فراموش کند ،
یا آن دست سرد باشد
وای به حال و روز گل وجودت !
 

چرا روزهایی که خوبند تکرار نمیشوند ؟!
چرا روزهای بد
مدام و به سرعت در حال تکرار شدنند ؟!
چرا شبهای پر التهاب ،
شبهای پر از دلتنگی
زیادند ؟!
 

در این روزها و شبها ،
تنها یک تکیه گاه مطمئن
یک نگاه آرامش بخش
یک قلب پاک بی آلایش
می تواند مرا  از این برزخ نجات دهد !

 

 

 

 

 

 

از دل برود هر آنکه از ...

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 |