تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
سنگ صبور

 

سنگ صبور

 

 

الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم ، خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده ، خیلی وقته به خودم نرسیدم ، آنقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودمو نگاه نکردم ، شاید بهِم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه ... آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم : اولیش خداست که قربونش برم ، اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم . یکیش هم  آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلوم و باهاش حرف می زنم . فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم . یکیش هم دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد و دلم و به اونا بگم . آنقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم  . حس می کنم الانه که بترکم . همیشه برای سبک کردنش ، دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کرد . راستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه . دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم . دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه . منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم . شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم و خودمو سبک نمی کنم انگار یه چیزی تو راه گلومه که بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم  .
خدا جون ، نمی خوام دلتو بشکنم ، بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ، ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت . خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم ، بغلش کنم ، نوازشش کنم . اونم منو نوازش کنه ! خدا جون آنقدر دوست دارم که به اندازه بزرگیت

قا بل درک نیست .
هرکی اومد فکر کردم خودشه ... با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد .  هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن ، نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم ... تمومم کن.
آنقدر تنهام ... آنقدر تنهام که حتی نمیدونم وسعتش چقدره .

همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی ....



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 2:58 |