تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
آدم و حوا

 

 

راویان قصه های سه گانه روز عشق ، زنانی هستند که در کنار مردان بزرگ می زیسته اند ، و تاکنون به دبدار نمی آمدند . چرا که ئر کنار هر مرد بزرگ و خداگونه ، زنی ، همسری می زیسته اسن در شان و منزلت او که خود عاشقی بی نظیر بوده است ، در حد اسطوره ها و افسانه ها و قسه هایی که تاکنون خوانده ایم .

 

                                   

 

 

 

شاید بتوان گفت در متون اسلامی ، نکته ای درباره ی آدم و حوا نباشد که آدم و حوای محمد علی را نقل نکرده باشد ... سه روز اول عشق ، در حقیقت هر روز زندگی بشر است ، هر مردی آدم است و هر زنی حوا ، و گریزی از این بودن نیست .

" ماهنامه فرهنگی کامیاب ، شماره 5 "

 

 

                                     

 

محمد محمد علی ، از نویسندگان به نام ادبیات داستانی امروز ایران است که به همت شخصیت پردازی های دقیق، فضا سازی سینما گونه ، و خلق فضای تعلیق که در تمامی رمان هایش موج می زند ، طیف مخاطبان ادبیات امروز را به خود جلب کرده است .

" روزنامه حیات نو ، 15 مرداد 81 "

 

 

 

 

محمد علی یک نویسنده معاصر است ، نویسنده ای است که در عصر و زمانه ی خود زندگی میکند و آلام و شادی ها و دغدغه های مردمانش را به شکل ادبیات برمی تاباند . محمد علی نمیتواند بی تفاوت از کنار جامعه و آدمیانش بگذرد  و این چیزی است که ادبیات معاصر ما بسیار کم دارد .

" ماهنامه فرهنگی شوکران ، شماره 2 "

 

 

 

 محمد علی یک نویسنده معاصر است ، نویسنده ای است که در عصر و زمانه ی خود زندگی میکند و آلام و شادی ها و دغدغه های مردمانش را به شکل ادبیات برمی تاباند . محمد علی نمیتواند بی تفاوت از کنار جامعه و آدمیانش بگذرد  و این چیزی است که ادبیات معاصر ما بسیار کم دارد .

" ماهنامه فرهنگی شوکران ، شماره 2 "

 

 

 

 مایه ی اصلی داستان " آدم و حوا " عشق است . همه چیز بر مبنای عشق است . عشق خدا به آدم ، عشق ابلیس به خداوند و مهم تر از همه آن عشقی که زمینی میشود : عشق آدم و حوا با همه ی ضعف ها و قوت های بشری .

" روزنامه همشهری ، 26 اسفند 81 "

 

 

 

 

سه گانه ی روز اول عشق

1-     آدم و حوا ( اسطوره آفرینش )

2-     مشی و مشیانه ( اسطوره آفرینش )

3-     جمشید و جمک ( اسطوره نخستین شهریار هفت اقلیم )

 

 

 

 

 

آدم و حوا

 

 

اثر " محمد محمدعلی "

 

 

انتشارات کاروان

 

  



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 0:38 |

 

بن بست اعتماد  

 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم
.......

 

 

 

 

بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم .اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.
    بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.
   اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار.


 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 11:8 |