تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
دوست

 

 

 

 

                                                       "دوست"

 

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را

 چه خوب می فهمید .

 

صدایش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هایش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند .

 

 

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین

انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد .

و او به شیوه ی باران

پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر میشد .

همیشه کودکی باد را صدا می کرد .

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره میزد .

برای ما  یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی

سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم .

 

 

 

و بارها دیدیم

که چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت .

 

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

 

 

... برای خوردن

یک سیب

چقدر تنها ماندیم .

 

 

                                                                                                       " سهراب سپهری "

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 20:13 |

 

لیلی و مجنون

 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش

از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد

عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ...

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار

روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد..

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.

خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش..

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد..

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد..
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد
... خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش .

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.. .

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن...

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس.

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك

لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود...

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد....

ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.

خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را...

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار

را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي

باليدند.

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند...

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد..

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي

خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي

گريست و گفت: كاش اين گونه نبود
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد
.

ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي

است..

" ليلي! زندگي كن..."

گر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را

ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه

هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش برگشت..

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي..

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام...



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 16:51 |