تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
دلم گرفته .... نمیدونم چرا

                                                              

                                   

                               دلتنگی 

 

 نمیدونم چرا از دیروز تا حالا اینقدر دلم گرفته و احساس میکنم که انگار یه چیزی داره قلبم را فشار میده.احساس زیاد خوبی ندارم و هر کاری کردم که بتونم از این حالت بیرون بیام نمیشه.نمیدونم چرا یک دفعه بدون اینکه بخوام اینطور دلتنگ میشم. دلم دنبال یه گمشده میگرده که بدجوری نبودنش آزارم میده و دلتنگم میکنه.دلتنگی و دوری از اونی که هنوز هم نشناختمش ولی نمیدونم درست یا نادرست همه زندگیم شده.گمشده ای که تو رویام با تصویر چشمهای مهربانش قصر بلور رویاهایم را ساختم و در گرمی دستاش که هیچ وقت نتوانستم لمسش کنم گرمای دلنشین زندگی را پیدا کردم.

                                                                     

                                                                   

 

دلتنگی اونی که دوستش داری شاید خیلی بیشتر از اونکه قابل تصور باشه، سخته. اما همیشه امید دیداری دوباره ،لبخندی دوباره و انتظار مستانه و نگاهی دلرباست که این دوری رو قابل تصور میکنه .البته شاید هیچ وقت این دیدار دوباره از نظر فیزیکی میسر نشه اما خدا روشکر که به ما این نعمت رو داده که احساسمون رو آزاد کنیم و فارغ از همه اون بندهائی که مانع وصالمونه بسوی اونی که دوستش داریم تو خیالمون پرواز کنیم و پر بکشیم به سوی دنیائی که هیچکس و هیچ چیز نمی تونه ما را از محبوبمون دور کنه. اصلا مهم نیست که دیگران چی فکر میکنن و چی میگن ، مهم اون حس قشنگیه که با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. بزار بقیه تو رو احمق و دیوانه قلمداد کنند ، بزار فکر کنن چقدر ضعیف و حقیر هستی که با یه اتفاق اینطور زندگیت زیر و رو میشه. اما نمیدونن اگه این اتفاق نیفتاده بود شاید هیچ وقت نمیتونستی دنیای پر حیله و نیرنگ رو از این منظر ببینی و به این نتیجه برسی که تو عصر ماشین و دود بازهم میشه عاشق شد، باز هم کسی هست که عاشقت کنه و عاشقش بشی. کسی هست که بتونه دیوار بدبینی تو رو فرو بریزه و عطر خیالش تو تمام لحظات زندگیت جاری  بشه و هر جا که میری و هر کاری که میکنی اونو ببینی که داره بهت لبخند میزنه.اون وقته که زندگیت با امید به آینده ای که الزاما میتونه اونی نباشه که دلت می خواد، یه رنگ و بوی دیگه میگیره. خیلی به این جمله فکر کردم که "آرزوی داشتن اون چیزائی که دوستشون داریم بعضا خیلی دلنشین تر از اون وقتیه که اونا رو داریم"، شاید خیلی از اونی که اومد و با حضور کوتاهش و با نگاه معصومش من رو آتش زد و رفت از نظر فیزیکی دور باشم جوری که امید دیدار دوبارش خیلی احمقانه به ذهن برسه ،اما چیز عجیبی نیست . اگه اونو همیشه تو قلبم حس میکنم تا این حس تو من وجود داره هیچ فاصله ای میان من و اون نیست  چون اون جزئی از زندگی من شده ، پاره ای از وجودی که برای تعبیر رویای دوباره دیدنش تو آسمونها و بالای ابرها اونقدر چشم به اینطرف و اونطرف میگردونه تا شاید فرشته گمشدشو پیدا کنه و بهش بگه که چقدر دوستش داره.بهش بگه که شاید نتونسته اونجوری که اون فرشته دلش میخواد حرمت حضورشو پاس بداره اما تمامی وجودشو به تک نگاهی باخته که عمق وجودشو میسوزونه. مثل ققنوسی که حیاتشو تو آتش جستجو میکنه من هم حیاتم رو تو آتش عشقی جستجو میکنم که پر پرواز رویام شد و باعث شد شاید کمی از این سخن فریدون مشیری رو با تمام وجود درک کنم که:

 

شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت

 می خواست

جان چراغان کنی با عشق کسی

به امیدش ببری رنج ، بسی

به وصالش برسی یا نرسی !

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 23:39 |

و

 

و ...

 

   آری ما غنچه ی یک خوابیم .

- غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

- یک روزی ، بی جنبش برگ .

- اینجا ؟

- نی ، در دره ی مرگ .

- تاریکی ، تنهایی .

- نی ، خلوت زیبایی .

- به تماشا چه کسی می آید ؟ چه کسی ما را می بوید ؟

- ...

- و به بادی پرپر ... ؟

- ...

- و فرودی دیگر ؟

- ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 13:21 |