تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
نوزاد کوچولو

 

 

"هر نوزادی زیبا و دوست داشتنی است.چون با عشق متولد شده است.ولی بعد به مرور ، در درون او بگونه ای اخلال ایجاد میشود.هر نوزادی خیلی زیباست،هر نوزادی خیلی دوست داشتنی است،آیا هرگز نوزاد زشتی دیده اید؟زیبائی نوزاد ربطی به زیبائی جسمی اش ندارد،بلکه از جوهر درونی او می آید.چراغ عشق او با درخشش میسوزد و پرتوهای آن از تمام روزنه های بدن اوساطع میشود و تلالواش به هر طرف پخش میشود،به هر طرف که نگاه میکند،با عشق می نگرد.ولی در طول رشدش این عشق را از دست می دهدو ما به این روند کمک میکنیم"

(قسمتی از کتاب راز بزرگ نوشته اوشو)



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه سیزدهم اسفند 1384 ساعت 14:58 |

تو

 

چشمهایم برای تو

 

 

امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها در خاطر مي نشيند و من در رؤيا، در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو، نفس تازه مي كنم. آري من، چشم در چشمان تو، گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند. دستان من در آرزوي فشردن دستان تو در انتظاري كشنده روزگار می گذرانند و روح من در عطش معاشقه با حضور تو، چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها، صبور و استوار تا آمدنت، آرام می ماند و سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان مي گدازد كه قلبم را نزد تو، در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر، گرم و سوزان حس مي كنم .

 

زندگی بی تو برايم بی مفهوم است . بی تو زنده بودن سخت است . من با بودنت جون ميگيرم . ای تاروپود اين تن بي جان من ! بی تو ميميرم نگذار با رفتنت عشقمان بميرد . بگذار مثل هميشه عاشقت باشم . بگذار سر رو شونه هات بگذارم . بگذار تکيه گاه اين تن بی جان من تو باشی . بگذار دستانت را بگيرم بر آن بوسه زنم و فرياد بزنم دوستت دارم ...آری من دوستت دارم . من عاشق توام . عاشق تويي که برايم زندگانی هستی عاشق تويي که دنيايم هستی . آری من عاشقم . عاشق تو ...عاشق بودن در کنارت ...عاشق آن نگاه مهربانت ... عاشق بوسيدنت ... عاشق تو ... آری عاشق ... بگذار در آغوشت بميرم . بگذار اشک شرم خود را به پايت بريزم ... بگذار با تو باشم ... بگذار با تمام وجودم فرياد زنم : ای دنيا ... ای هستی ... من عاشقم ... و عشقم را دوست دارم .

 

وقتی که با تو آشنا شدم زندگيم از هميشه بهتر شد، دل مملؤ از زخمم خوب شد و از اولش سالمتر شد و بعدش که متوجه شدم عاشقت شدم حالم بازم از قبل خيلی عاليتر شد، اون موقع بود که با دل عاشقم فهميدم که گرية ابرها تند و تندتر شد، جلوه و عطر گلها برام زيبا و مُشگين تر شد و همه چيز طبيعت به نظرم از قبلش قشنگتر شد، انگاری دنيا محشر شد، توی پوست خودم نميگنجيدم و قلبم بخاطر عشقت از برگ گلها لطيفتر شد، فکر ميکردم دنيا خيلی زيباست و روحم از روح فرشته ها هم پاکتر شد و عشقم اينقدر ماورايي بود که احساساتم از آب چشمة کوثر زلالتر شد، امّا بعدش انگاری جلوی چشمام بازتر شد و ديدم که شباهت من به ديگران از هميشه کمتر شد، فهميدم که توی اونا من زيادی هستم و جا برام تنگ و تنگتر شد و دنيا هم کوچک و کوچکتر شد و زندگي خيلی سخت تر شد و گلهايي که اون همه زيبا و معطر بود خيلی سريع پژمرد و پرپر شد و چهرة فريبنده دنيا از هميشه زشت تر شد و قلب شاد و عاشق من زخمی و داغونتر شد و روح لطيف و رؤيايی من بيمار شد و از هميشه ديوونه تر شد، ديدم مثل هيچکسی نيستم و انگار يه لکه ننگم و اين باعث شد که جسم رنجورم پوسيد و شکسته تر شد، وجودم تنها و تنهاتر شد و وقتی هم که آدمای بی احساس و سنگی رو ترک کردم و رفتم اوضاع دنيا خيلی خوب شد و همه چيز يِهويی بهتر شد، امّا چشم تو و مهربونها و فرشته ها از اشکهای گرمتون ترشد، دلهای مثل گلتون از غصه پُر تر شد، وقتی که من رو دفن کردن و از شرّم خلاص شدن همگي يک صدا شدن و گفتن اين عاشق نکبت هم مُرد و يه احمق کمتر شد ... 

 

یادته خورشید خانمو ؟؟ منم ، همون خورشید خانم ِ تو .

یادته ! خورشید خانم ... خورشید خانم ... می خوام دوباره بهم بگی خورشید ... خورشید خانم !

طنین صدات وقتی بهم میگفتی خورشید خانم هنوز توی گوشمه ... بگو، باز بگو خورشید

خانم ... میخوام بازم بشنوم ! بگو ... منتظرم ... می شنوم ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 13:14 |