تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
تنهایی

 

نمي داند کسي تنهايي من
کسي باور ندارد از غم من

دیگه هیچی برام مهم نیست ، هیچی .....

خسته شدم از بس التماس خدا کردم و اونم با همه ی بزرگیش جوابه التماسای منو نمیده.....آخه خدا چه گناهی به درگاهت کردم که حالا با من این جور تا میکنی.

خدا جونم خودت میدونی من تنهام ... دلم پر از غصه هایی که تا حالا به هیچکس نگفتم و نمیگم ... پس چرا جوابه التماسامو نمیدی . انقدر دختر بدی هستم ، انقدر از دستم شاکی هستی ، انقدر بدم که حتی لیاقت ندارم جوابمو بدی !

                                                           

منم من ، ردّ پاي يک کبوتر
کبوتر بچه اي بي بال و بي پر
منم من محتواي يک شکستن
...

همیشه چیزایی رو که دوستشون داشتم خیلی زود ازم گرفتی ..... آخه چرا خدا ..... به خدا من طاقت ندارم ..... خودت که بهتر میدونی .....

هیچوقت اینطوری دردناک نمی نوشتم هیچوقت غصه ی پنهونه دلمو نمی نوشتم اما حالا بدون که چقدر در عذابم و چقدر این سکوت برام طاقت فرسا شده که دارم اینا رو می نویسم !!!!

دیگه تحمل ندارم ، آخ خدا کاش میتونستم خودمو بکشم ، تا راحت شم اما جرات این کارم ندارم ! آخ خدا به دادم برس ..... خدایا کمکم کن ..... دارم از درون خرد میشم اما کسی نیست بفهمه ، خدایا جرم من چیه که منو محکوم به تنهایی کردی ؟

 

 

دیر زمانیست که یاد گرفته ام دوست داشته باشم حتی اگر دوستم نداشته باشند.

دیر زمانیست که یاد گرفته ام رویا هایم را آرزوی تعبیر نداشته باشم.

دیر زمانیست عشق ورزیدن را فرا گرفته ام بدون آنکه کسی به من عشق بورزد.

دیر زمانیست که دستانم تمنای گرمای دستانی مهربان را دارند و چشمانم ، چشمانی عاشق و پر مهر را جستجو میکنند.

دیر گاهیست که غم و تنهائی را تنها همدم و همراز خود یافته ام و آموخته ام که پاس دارم حرمت تنهائی را.

 

آخ که چه روزهای سختییه این روزا ..... نه هدفی نه انگیزه ای نه .....

همیشه این موقع ها که میشد ، دمه عید منظورمه ، خیلی خوشحال بودم و ذوق میکردم اما حالا از عید نوروز هم متنفرم مثله خیلی چیزای دیگه ..... دیگه شور و شوقی برام نمونده ، آخه اصلاَ ًشور و شوقه چی ؟؟؟؟ به هر چی فکر میکنم جز خاطره ای تلخ چیزی به یادم نمیاد و این ،اون چیزی که رنجم میده . اما کیه که بفهمه حرفه دل منو .....

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود .....

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود !!! 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه سوم اسفند 1384 ساعت 11:9 |

                                                                 

                                              

                        تو هم حق داری ...

 

درسته تو حق داري گاهي اوقات تنها باشي. با خودت خلوت کني. اين حق مسلم توست. مي توني بري تو غار تنهاييت و به فکرت سرو سامون بدي. منم بايد اين موقع تو رو تنها بذارم. اما کاش قبل از اينکه بري يه ندا بدي.
بگي نياز داري تنها باشي، اون موقع منم مطمئنن رعايت ميکنم.
اما منم گاهي حس ميکنم بهت نياز دارم. گاهي احساس خاصي پيدا ميکنم. احساس  تنهايي.مشابه احساس تو اما من اين موقع نیاز دارم تو کنارم باشي. دوست دارم بگي باهام هستي. اگه تنهام بذاري اين موقع خيلي بهم فشار مياد. احساس هاي بدي بهم دست ميده. به قول معروف ميرم تو چاه تنهايي. وقتي ميرم تو چاه نياز دارم دستامو بگيري و بياريم بيرون. باید هم زود بیاری بیرون اگه هر چی بیشتر بمونم بیشتر اذیت میشم. بر عکس تو که وقتي ميري تو غار مي خواي خودت و خودت باشي.
اتفاقي که ايندفعه افتاد ميدوني چي بود؟ تو رفتي تو غار و من رفتم تو چاه. منم هي خواستم  حس کنم کنارمي تو هي خواستي حس کني تنهايي. اين وسط شد دعوا. من بهت نياز داشتم و تو به تنهايي نياز داشتي.همينطور که اين احساس وقتي مياد سراغت نمي فهمي منم همين طورم. فقط تو رو ميخوام و ديگه هيچ. به طور غریزی هی میام سمتت و تو هی منو پی می زنی. نزدیک شدن من بیشتر باعث میشه بری ته غار و دور تر از من و دور شدن تو باعث میشه من برم پائئن چاه. یه جا حس میکنم منو دیگه نمی خوای اون وقته که میشه وضع ایندفعه . اگه کارم نداشته باشی وضع از اینی که هست بدترم میشه.
اين دفعه وقتي خواستي تنها باشي بگو مي خوام تنها باشم. من اما نمي دونم چي بايد بگم. من وقتي تو اين حالت قرار ميگيرم بيش از حد حساس ميشم و بهت نزديک ميشم. وقتي نيستي بد جور دلتنگت ميشم و اما وقتي با حرفات تسکينم مي دي آروم ميشم. وقتي که بحران رد شد مي فهمم چي شد.
احساس ها خودشون بوجود میان. ما باید یاد بگیریم مدیریت کنیمشون. اگه حس کردیم عزیزمون تنهایی میخواد بذاریم تنها باشه. اگه دیدییم نیاز به محبت داره ازش دریغ نکینیم.
همون طور که تو سعی میکنی به حالت قبل بر گردی منم دارم سعی میکنم. اما به کمکت نیاز دارم تا فکرهای بد رو بیرون کنم.

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 0:50 |