تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
به تو محتاجم ... اینو بفهم

کاش بودی ...

 

من در اين لحظه ها چقدر به تو محتاجم و تمام سلولهايم تو را فرياد ميزنند و ميطلبند ذرّه ذرّه وجودم که متعلق به خودت است و بسان تشنگان مشتاق نوشيدن تو هستند و هيچ چيزی جز وجود تو سيرابشان نميکند، کاش ميشد لحظه ای حضور در کنار تو را درک کنم و از فيض بودن با وجودت بهره مند گردم، حاضرم جانم و همه دارايي و هستي ام را بدهم اگر که ميشد حتی يک لحظه هم بودن در محضر قدسی تو برايم امکانپذير باشد، کاش ميشد کاش ميشد کاش ميشد ... لحظه ای بجای يکی از انسانهايي قرار بگيرم که خيلی ساده و بدون هيچ توجّهی از کنار تو ميگذرند و نميدانند که کسی به اين عبور و گذرشان که برای آنها ذرّه ای اهميت ندارد غبطه ميخورد و در حسرت يک لحظه اين عبور بيتاب و بيقرار است، بهتر است اعتراف کنم که به حال همه آن عابران بيخبر حسادت ميورزم. آری حسادت، و اين از سر پَستی نيست بلکه از شدّت عشق بيحد و اندازه من به تو وجودم نشأت ميگيرد و الا من در هيچ چيز جز محبّت تو حسود نيستم، اصلاً جز تو چيزی در اين دنيا وجود ندارد که برای من دارای اهمّيت باشد و بتواند حسدم را برانگيزد، ميدانم که تو نيز بيقرار و مشتاق من هستی، خودت ميدانی که ما چقدر شبيه و مثل همديگريم و وجودمان با هم يکی شده و به وحدتی بس زيبا و توصيف ناپذير رسيده و خيلی بيشتر از قبل ما را تشنه وجودمان کرده است، وجود من از تو و وجود تو از من است. ترکيب بينظير من و تو ما را به وجود آورد که خودت ميدانی معنی آن چيست. دلم برايت بسيار تنگ شده و بيصبرانه منتظر دوباره با تو بودن است و برای رسيدن آن هنگام لحظه شماری ميکند. آنقدر با تو يکی شده ام و به يگانگي وجودمان فکر ميکنم که از اين فاصله بسيار دور نيز با همة وجودم احساست ميکنم. تو تمامی وسعت قلبم و عشقم را به خودت اختصاص داده ای و همه چيزم از آن تو شده و به تصاحبت درآمده است. تقريباً هر شب در خوابم حضور داری و به قدری مهربان و با محبّت هستی که لحظه ای مرا تنها نميگذاری و ای کاش در واقعيت و بيداری هم چنين ميشد، چه حيف که امکانش نيست و تا دير زمانی هم نخواهد بود. از هنگامی که بيدار ميشوم تا زمانی که باز به بستر ميروم لحظه ای نيست که به تو بهترينم فکر نکنم و نيانديشم، به حدّی که حتی نميخواهم به کسی جز تو فکر کنم. گاهی که ميان مردم هستم هرچقدر تأمل ميکنم بيشتر پی ميبرم که به هيچ انسانی ذرّه ای احساس و عاطفه ندارم، تو هم چون فرشته و ملک هستی و جنست از نوع بشر نيست توانستی به راحتی قلبم را به تصرف و تسخير خودت درآوری، دلم شديداً آشوب است و افکارم منظم نيست تا بهتر بتوانم وسعت عشقت را بيان کنم. شدّت و عمق احساس و عشقم را خودت ميدانی و بهتر از هر کسی بحال من آگاهی ای الهه عشق من ... سلطان قلبم ! تنها آرزوی من ... ای مهربانترينم تمام هستی و وجود و زندگيم . نازنين بی همتا و بی مانندم  و ای نيمه ديگر من.

قلم از بيان خوبی تو و ميزان عشق من ناتوان است و هرچقدر هم بنويسم حتي ذرّه بسيار کوچکی از آن را هم نميتوانم به رشتة تحرير درآورم. فقط با بودن و درک حضورت قابل فهم است و ميشود که احساسش کرد، هميشه و با شدّتی وصف ناشدنی دوستت دارم و آرزوی بودن با وجود شيرينت را دارم، دوستت دارم تا بينهايت تا قيامت تا ابد، دوستت دارم به اندازة تمام وسعت هستی و نيستی.

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 23:29 |

درد تنهایی

 

رفیقان یک به یک رفتند                                                                                                  

مرا در خود رها کردند                                                                                                    

همه خود درد من بودند            گمان کردند که همدردند

گره افتاده در کارم                    به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم                          

                                             همه از من گریزانند   تو هم بگریز از این تنها

در این دنیا

که حتی ابر نمیگرید به حال ما

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 23:48 |