به قاصدکی که هرگز نیامد
خستهام . خسته از تحمل تنهايي در جمع وشمارش روزهاي بيلبخندي كه بيهيچ تفاوتي با يكديگر از سرزمين روحم ميگذرند و دل تنگ من و اميدهاي بر باد رفتهام را ناديده ميگيرند. ماههاست از خود ميپرسم، اين خواب كي به سراغم ميآيد، با چشمان هميشه ترم آشتي ميكند و با به حركت درآوردن چرخه از ياد رفته زندگي سابقم، به من ميفهماند كه ديگر نبايد چشم انتظار قاصدك شادي بمانم و پاييزهاي مكرر در مكرر را به اميد بهاري گمشده، بشمارم .
|
+| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت 18:33
|