تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
رازهای دل من

 

من همیشه عادت کرده ام که فریادهای سینه ام را در دانه های اشکم غرق کنم و درست مانند غریقی که در لحظه خفگی هیچ صدایی از گلویش خارج نمی شود بی صدا به مرحله ی خفگی برسم .

بدون واهمه باید گفت عمر در گذر است . نباید به نگاه قاب شده بسنده کرد چون بهار منتظر سبز شدن ما نمی ماند . پس هر چه زودتر با فردا آشتی کن !

باران کدام آسمان ردپای تو را شست وقتی که پنجره در انتظار تو نشسته بود ! کوچه خاطرات روزهای زندگی دیگر بوی تو را نمیدهند . گمشده من ! پشت کدامین واژه پنهانی ؟

امشب نیز مثل هر شب دلم سراغت را می گیرد . صدای خنده هایت ... صدای گریستنت . لبخند محزون و ساکتت و آوای زیبای " دوستت دارم " . تو ای ستاره من بیا و به من بگو در کدامین آسمان خدا جستجویت کنم و یا در کدامین باغچه به دنبال گل رویت بگردم ...

بشر موجود عجیبی است تا وقتی که به آرزوهایش نرسیده خوشبختی اش را در رسیدن به خواسته هایش می داند اما زمانیکه به آنچه می خواهد می رسد سعادت را در چیزهایی که هنوز به آن نرسیده و یا توانایی تصاحبش را ندارد می پندارد ...



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه چهاردهم آبان 1384 ساعت 13:50 |

TO FRIENDSHIP

A friend is someone lovely who

Cuts her chrysanthemums

And , giving , cares not for the cast

Nor sees the blossoms she has lost

But , rather ,values friendship's store

Gives you her best

and grows some more

برای دوستی

دوست موجود نازنینی ست

که داوودی هایش را برای تو میچیند

پیش کش میکند و اندیشه ی سودا ندارد

و غنچه هایی را که از دست میدهد هیچ نمی بیند .

اما توشه ی دوستی را قدر می دارد

بهترین های خویش را با تو می دهد

و هم باز دوباره می کارد .

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه چهاردهم آبان 1384 ساعت 0:1 |

تو ... ای نازنینم



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه سیزدهم آبان 1384 ساعت 1:14 |

اخبار پزشکی

پا دردهای دوران نوجوانی را جدی بگیرید

اگرچه درد ساق ها و پاها در دوران نوجوانی بسیار شایع هستند ولی در حال حاضر این اعتقاد وجود دارد که معمولا پس از مدتی بطور کامل بهبود پیدا می کنند .

اما بر اساس نتایج مطالعات جدید در تعداد نسبتا کمی از نوجوانان این دردها برای مدت طولانی باقی می مانند و یا پس از یک دوره بهبود دوباره عود می کنند . به عقیده پزشکان احتمال باقی ماندن این دردها در نوجوانان را می توان از روی میزان فعالیتهای جسمانی آنها پیشگویی کرد . به طوری که میتوان گفت احتمال تداوم این دردها در بچه هایی که فعالیت بدنی زیادی دارند دو برابر بیشتر از بچه هایی است که کم فعالیت می کنند .



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 ساعت 0:29 |

چه بخوانیم

 

دالان بهشت

" این منم خوشبخت ترین زن دنیا که در تاریک و روشن جاده ای که به آسمان وصل میشود . در حالی که احساس میکنم خود بهشت را در کنارم دارم و همراه نیمه ی دیگر وجودم به دالان بهشت میروم ."

ارزش وصل نداند مگر آزره ی هجر

مانده آسوده نچسبد چو به منزل برسد

 

نویسنده : نازی صفوی



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 ساعت 2:37 |

گاهی وقتها بدجوری دلم میگیره

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه دهم آبان 1384 ساعت 14:10 |

می خواهم بنویسم

 

می خواهم بنویسم ... بنویسم که ای کاش همه با هم یکدل و یک زبان باشند . ای کاش عشق و محبت همانند مهره گمشده ای نبود میان انسانها !  ای کاش هیچکس در این دنیای فانی به خود نمی اندیشید و کاش کمی به خدا نزدیکتر بودم ...



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه دهم آبان 1384 ساعت 13:55 |

اعتراف

اعترافهاي عاشقانه

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن
اين سختي، تقاص سكوت است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است

دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گهگاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد
هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است .
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روي ميز كه مي دانم متعلق به كيست، يك ماه است كه دست نخورده خاك مي خورد. . دقيقا سي و سه روزاست كه اتاق را ترك نكرده ام. در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپيدي را ندارم. تاب روشنايي و نور و طلوع را ندارم .
تاب ديدن شادي بچه هاي دبستاني در روزهاي تعطيلي مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادي فروش يك هفته اي آخرين كتابي كه يك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده هاي فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعي خالي كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقديم كنم را ندارم .
نامه بي نام و نشان روي ميز راحتم نمي گذارد. مي دانم كه طاقت نخواهم آورد. سي و سه روز لجبازي بس است .
برف همچنان آرام و بي سر و صدا مي بارد
به سراغ نامه مي روم. مثل هميشه توي پاكت و اينبار لاي گزارش كذايي پروژه پايان ترم. اسم او در كنار اسمم روي جلد پروژه آرامم مي كند
پاكت را باز مي كنم. تر و تميز مثل هميشه روي يك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل هميشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوي رويم است. همه چيز عادي است اما
صفحه اي كه روي همه صفحات قرار دارد برخلاف هميشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است .
نمي دانم ولي اولين بار است كه دوست دارم نوشته اي از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه يكبار بلكه صدهزار بار. تا شايد بتوانم براي هميشه همه چيز و همه كس را فراموش كنم .
پشت ميز كوچكم مي نشينم. روي ميز را مرتب مي كنم. همه چيز بايد آراسته باشد. براي خواندن و شنيدن آماده ام. او با آخرين نوشته اش رفت .

به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر
مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
به ترم آخر نرسيده رفتني شدم
يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري، ماندي
شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم
سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود
اما، تو جدي گرفتي
حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم
نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو۶ واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند
وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره عصباني ات را ببينم
مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي
اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي ... بيايي تا
و تو ديگر نيامدي
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفري است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
ديگر نمي توانم بنويسم
آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمغان آورد
تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است
شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار .


و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست
او ديگر نيست كه ببيند اعترافات عاشقانه ام با نام زيباي او آغاز شده است
او ديگر نيست كه بداند من هيچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نيست كه وقتي مرا از دور مي بيند وانمود كند كه مرا نديده
و
او هيچگاه بهار را ايمان نياورد ...

نویسنده : محفوظ



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه نهم آبان 1384 ساعت 21:58 |