تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلیلی برای دروغ گفتن نیست!

من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمیکنم

آن چه از زبان قهرمان نویسنده این کتاب حکایت کرده ام

ماجرایی است که در زمانی نه چندان دور

برای خودم اتفاق افتاده!

من حامله شدم

به طفلی که در شکم داشتم عشق ورزیدم

و ...

نویسنده : اوریانا فالاچی

مترجم : یغما گلرویی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب فهمیدم که تو هستی . مث یه قطره زندگی که از هیچ چکیده باشه ! با چشای باز تو تاریکی مطلق دراز کشیده بودم که یهو اطمینان بودنت جرقه زد : آره ! تو اونجا بودی ! بودی ! انگار یه گوله به قلبم خورد !

میدونی من از هیچی نمیترسم . تموم ترس من از توست ! تویی که دست سرنوشت از هیچ جدات کرده و به بطن من چسبوندتت . همیشه منتظرت بودم و هیچوقت آمادگی پذیرایی ازتو رو نداشتم . مدام این سوال برام پیش می اومد که : نکنه دلت نخواد به دنیا بیای و متولد بشی ؟ نکنه یه روز سرم هوار بزنی که : کی گفته بود منو به دنیا بیاری ؟ چرا درستم کردی ؟ چرا ؟

زندگی یعنی خستگی ! کوچولو ... زندگی یه جنگه که هرروز تکرار میشه و در عوض شادی هاش که تنها قد یه پلک زدن دووم دارن باید بها بدی !

مادرم منو نمی خواست ! من از رو اشتباه و یه لحظه غفلت درست شدم ! واسه اینکه دنیا نیام هر شب یه جوشونده رو تو لیوان آب می ریخت و گریه کنون سر می کشید...

میدونی بیشتر زنها از خودشون می پرسن : چرا بچه دار بشم ؟ تا گرسنگی بکشه ؟ از سرما بلرزه و از خیانت و حقارت عذاب ببینه ؟ یا از مریضی تو میدونای جنگ نفله بشه ؟؟؟

و ...

بهتون توصیه میکنم کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" را بخونین و با تمامه وجودتون اونرو درک کنین ...



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه بیستم شهریور 1384 ساعت 12:20 |

سرخ به رنگ عشق
 

بیا بشنویم سخن شاعری را و نه بهتر انسانی را که در کمال سادگی از عشق میگوید . از احساسی که من و تو بارها در وجود خود احساس کرده ایم و ببین که چگونه با کلماتی ساده و صادقانه میتوان در دل انسانها جای گرفت .



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم شهریور 1384 ساعت 23:35 |

وا ی از بی حوصلگی
 

 هوای حوصله کم رنگ می شود گاهی

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی ...

 

 گا هی اوقات انقدر دلم میگیرد که حتی اشک ریختن هم آرامم نمیکند ...

 

 

نمی خواهم تو را عوض کنم   ...  خود تو بسیار بهتر از من میدانی چه به صلاح توست...

 نمی خواهم تو نیز مرا عوض کنی .

 از تو می خواهم من را همانگونه که هستم بپذیری ...

 

 این چنین میتوانیم پیوندی استوار

 

 با ریشه در واقعیت

 

 و نه در رویا

 

بنا نهیم ...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم شهریور 1384 ساعت 18:0 |

زنها

زن

قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين

زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي

لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي - سعدي

زن تنها حريفي است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت ميکند - ناشناس

دو زن هرگز با يکديگر دوستي و محبت نمي ورزند مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم - آلفونس کار

در آغاز هر کار مهم پاي زن وجود دارد - لامارتين

زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو

زن زيباترين و با ارشترين تحوه آسماني است - ميلتون

بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زن - شللي

هر چيزي که در زندگي من يافت مي شود نتيجه همکاري و صيميت زن من است - کنفسيوس

با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس

مردها را شجاعت به جلو مي راند و زنها را حسادت - برنارد شاو

همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين

زنها ما را جستجو مي کنند که آنها را درک کنيم نه آنکه آنها را دوست بداريم - اسکار وايلد

در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي

يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد ناپلئون

وقتي زني از زيبايي زن ديگر تعريف مي کند ، حتما در زشتي او شک ندارد - ويتوريو ديسکا



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم شهریور 1384 ساعت 12:16 |

اونی که میخواستم
 

اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت

اونی که می خواستم دلمو شکست  و به پای یک عشق جدید نشست و  چشم روی آرزوم همیشه بست و ... به اونی که همیشه می خواست رسید و ...

اونی که می خواستم ... چرا تنهام گذاشت رفت؟

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 18:10 |

ای دوست من

دوست من

اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم . پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد .
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني .
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جزصدای انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند .
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست .
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم .
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم .
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني .
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم .
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است .
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم .
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم .
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست
در دست . . .



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 0:18 |

تو

به تو می اندیشم و تنهایی خویش ...

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 0:7 |

زیستن
زیستن
 
برای زیستن دوقلب لازم است

قلبی که دوست بدارد وقلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد.

قلبی برای من قلبی برای انسانی که می خواهم ...

 

به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام

                      دل تو را می طلبد دیده تو را می خواهد



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت 0:4 |

عشق

 

عشق کور و دیوانگی

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند .
آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک .
همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96
هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم .
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود .
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است .
ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود .
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو.

و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 ساعت 23:57 |



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 ساعت 23:28 |

کاش میشد
 

بين من ودنيا شيشه اي است ... سرودن راهي است براي گذر از اين شيشه

بي انكه شيشه بشكند.

كاش مي شد بدون ترس گناه مردم وصيت كرد......

دار و ندار زندگيت رو بريزي تو دايرهً تقسيم روزگار.....

غمها رو به يكي بدي كه ارزش غم به دوست را بداند و

شاديها رو به يكي ديگه بدي كه از لحظه هاي شاد با تو بودن زياد خاطر نداره.....

كاش مي شد بگي تو اون چهار وجب جايي كه خونهً ارزوهاته دوست داشتي دكورش چه جوري باشه.....

روي سنگ يادمانم بنويس عاشقي دل شكسته يا عاقلي عقل باخته..

كاش مي شد بگي كنار قبرم نه گلدون شمعدوني بلكه يه بوتهً گل سرخ بكارن تا با مستي وجودش عذاب بد ( بي تو بودن رو )فراموش كنم

كاش مي شد.....

رفت و دلم رو با غروبش جا گذاشت...

رفت و تصوير نگاهش رو به تاب لحظه هايم جا گذاشت...

يك شب امد پاك وساده ازديارروشن ايينه ها صبح دم رفت و

مرا با خاطرات پنجره تنها گذاشت............



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 ساعت 23:26 |

بللللللله


| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 ساعت 14:8 |

عشق یا ازدواج

عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين .شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي .

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين .



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 ساعت 22:9 |