تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ... در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد .
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد .
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد ... دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ... نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید .
اما نتوانستم ... نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را ..... او که تو عاشقش بودی ....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست ... رفتی ... خدایم پشت و پناهت باشد
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی !!!
عاشقم کردی ، کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی … 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:14 |

 

تا انتهای قصه ... !!!



نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم  .

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم!

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است  .

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !



خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"
شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم!

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 19:9 |

تنهایی

 

 

 

 

اِی وایییییییییییییییییییییییییییییی ...........

دلم گرفتههههههههههههههههههههههههه............

آخ از این درد دل !

داغونم کرده ، شکسته ام ! به خدا شکستم !

روحم خسته است ، روحم در نبرد با این زندگی همه چیزشو باخته !

دیگه هیچ احساسی ندارم ، هیچ احساسی ، سردِ سرد ... مثل بقیه ، مثل همه ی آدمها ، مثل همونایی که باهام سر د برخورد کردن و باعث شد دل ِ من بشکنه  !

نمیگذرم ، از هیچ کدومشون نمیگذرم ، از تک تکشون جواب می خوام ! چرا ... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا با زندگیم بازی کردن ؟

تو اوج خوشی و رضایت از زندگیم ، یکدفعه شکستم ! آخ که وقتی یاد ِ بازی ِ زندگی می افتم حالم از زندگیم و آدمهای زندگیم بهم می خوره !

جدایی ... متنفرم از جدایی ... و متنفر از کسانی که جدایی رو به زندگیم ناخواسته تحمیل کردن !

اما صدام به گوش ِ کسی نمی رسه ! آخ ، گلوم گرفته از بس اشک ریختم و تو هق هق ِ گریه های شبونم خفه شدم !

هیچ دردی هم بدتر از شکستن دل نیست چون دیگه نمیشه درستش کرد . درست عین دل ِ من که به هیچی خوش نمیشه !

نمیدونم باید با این چینی شکسته چکار کنم ؟

کی میدونه باید چکار کنم ؟

 

دیگه عقلم به جایی قد نمیده ، از همه ی آدمها هم ناامید شدم ! دریغ از یک کمک !

دریغ از یک روزنه ی کوچک برای فرار از این جهنم !

نه ، هیچ راهی نیست . راهی رو که شروع کردم باید تا انتها برم ... ! اما به چه قیمتی ؟؟؟؟

 

شاید به قیمت از دست دادن ِ همه ی جوونیم ... و یا شاید همه ی زندگیم !

                                     

 

 

                                                         دخترک همیشه تنها

                                                                                                                                             "گلناز"

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 1:56 |

 

 

تحمل کردن زیباست ... اگر قرار باشد به تو برسم . انتظار کشیدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببینم . زندگی شیرین است ... اگر قرار باشد مزه دستهای ترا بِچشم . مشکلات حل       می شود ... اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم . اشکها همه به لبخند تبدیل می شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم . و لبخندها دوباره به اشک تبدیل میشود فقط اگر ببینم خیال رفتن   داری   ... اما دوستت دارم . از پشت همه این فاصله ها .. از پشت همه این حرفها...!؟


من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است ، نه بهانه پنهان شدن . می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران ؛ پنجره چشمانم را شُسته است. همه دلشان نقش های مثبت   می خواهد. و آدمهای خوشحال . اما من گُمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره هستم و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است . قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتن آن برآید . سقف اِعتماد تعمیری است . مُدام چِکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد، خالی است . مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم . به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد، وآتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است . اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد . خلاصه غم سنگینی است اگر برسر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود . واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم. سخت است. بی علاج است. دانستن آن آدم را کم کم می کُشد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است.... او یکی را جز من ...!؟ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس . بلند مثل اِورست. او نمی شنود ونمی داند که ماه ؛ خوشبختی مشترک همه بی ستاره ها است. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند. تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نَبست . ... او یکی را جز من داشت....!؟ من در حسرت ماندن . او در خیال رفتن . او یک دفعه با من بَد شد. از کنار من رد شد. من یا رقیب ؟ او رقیب را انتخاب کرد. قلب مرا پس داد . جلو من او را در آغوش گرفت. او تمام هستی من بود . لحظه های مستی من بود. او روزهای عمرم بود. او یکی را جزمن داشت... او با من غریبی کرد ، کارهای عجیبی کرد. او برنده شد . شاید دل می گه باید بروم. فال قهوه هم می گفت: دیگر او دوستت ندارد.

عاشقان بیائید ، دیگه او مال من نیست . او یکی را جز من دارد ...                                                                   


آیا این تقدیر من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم وافسوسِ دوری ترا بِخورم. درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند . افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی . افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم .. تو دور و دورتر می شوی. گفتی ما بدون هم خوشبخت هستیم. اما ... اما خوشبختی من در با تو بودن بود. افسوس که خوشی ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستی. دوری را تحمل می کنم. من وتو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند. وتا آخراین دنیا موازی خواهیم ماند... لعنت به این دنیا...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:58 |


من نيستم
آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
من نيستم من.
من گرفتارم من اسيرم من خستم
هيچ راهي نيست؟
راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.
من نيستم من
جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
آه شقايق هاي وجودم :
با گذشته زندم.
بشنو از من ، من نيستم من
بشنو و هيچ نگو از من
با محبّت با وجودي از عشق
با قلم ها در شب
با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح
هيچ نگو
بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
رنگ من در غم نيست
رنگ من آبي است

روح من بر قايق
قايقي بر درياست.
آه بر من که نيستم ، من نيستم من
غوطه ور در خواب
لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.
فکر من شب ها
مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي
که رهاست از سيلاب
فکر غم هاي دراز
بشنو از من
من نبودم من ، که چنين مي ميرم
مي شنيدم که دلي هم ميگفت :
جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم
روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.



بشنو از من که نگاهم سرد است
قاصدک هاي وجودم انگار
خسته ، ليک در باد است.

 
اي شقايق نيست با من ياري نيست
تا بگويد قصّه راه دراز
تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.
در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
يار من هم يا تويي يا شعر من.
تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!
من خدا مي خواهم
در تکاپوي و تلاش زندگي
من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.
بشنو از من
گر نمانم شايد
در دلم خواهي ماند.
من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند
که مرا دريابي !!!
بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
تو مرا خواهي داشت
شعر من آهنگ نيست
نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
شعر من يک راز است
که دلم با خود گفت.
بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
سرّ خود با پاييز
قصّه اي روح انگيز ........


| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:36 |

                                                                 

                                                         

 

 

معجزهُ قرن ها تکامل....

 

تولد

تفکر

علاقه

پيدايش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسير

اختشاش

درآميختن

ميل

ضربان

کشش

اميد

شور و اشتياق

تصوير

ترس

تنبيه

تحقق

تضمين

انزجار

گسستن

تنفر

سقوط

مرگ

خاطره

زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد

و تفکرت از هم کسسته مي شود

و ......

آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟

اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است

وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....

عاشق مي مانم تا ...

در آرزوي شيرين  بوسه اي از لبانش

و جرعه اي از شراب وجودش

آرام گيرم........

اين است معجزهُ قرن ها تکامل

 

                                       عـــــــــشـــــــــق

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 1:41 |

25 دقیقه
 

۲۵ دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان کوتاهي است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
براي همديگر پس انداز کنيم ...
۲۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که مي تواند طعم زندگي تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت براي اينکه بگويي آري يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزي بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !




| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 2:13 |

آتش غشق
 
 
 
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
 
         دو تا چشمات پر از اندوه
 
          واسه دل شکستگیم بود
 
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
 
                    تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چی
 
خدا نخواسته
 
                    من تو آغوش
 
                              تو باشم
                             
          قول میدم
 
                    با داشتن تو
 
 هیچ غمی
 
 نداشته باشم
 
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
 
       عشق تو
 
                    بودن با تو
 
              دو نیاز زندگیشه
 
  پرم از ترانه ی تو
 
 گر چه واژه ها حقیرن
 
 خوبه وقتی نیستی پیشم
 
 اونا دستمو میگیرن
 
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
 
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
 
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
یه پرنده شم شبونه
 
                    بکشم پر به خیالت
 
برسم به لونه تو
 
                    بگیرم سر زیر بالت
 
زندگیم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
             اگه میشد واسه گریه
 
رو شونت سر میگذاشتم
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 20:14 |

نوروز 1386 مبارک

 

 

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما
...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد
...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم
...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه
....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند
...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را
...
می گریزم و خود را تنها می یابم
.
در تنهایی غرق سکوت می شوم
...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد

و چه زجرآور است فریادی که در درون

سینه ام حبس شده است
...
کاش میمردم

دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

 

 

هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 1:29 |

تقدیر خاکستری



دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...

گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........

غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم

در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....



بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات

داشتم ......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم

که این بوسه همون بوسه جداییست ......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم

انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 23:4 |

کسی را میشناسم

 

در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به

                                                   وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
                                                 بهاری است
                 دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
          و قدمهایش در ابتدای زندگیست
   او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
                     او را می شناسم
            او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
 او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
       خانه اش پر از سادگی و صفا
                  کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
                                                                              آبی باد
                                             او را می شناسم.............

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 22:47 |

 
 
سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم
سالهاست که قلب را انکار کرده ایم
و در سر زندگی میکنیم
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:44 |

کسی صدایم را نمی شنود ! اما من فریاد میزنم

                                                 

 

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم