تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ... در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد .
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد .
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد ... دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ... نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید .
اما نتوانستم ... نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را ..... او که تو عاشقش بودی ....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست ... رفتی ... خدایم پشت و پناهت باشد
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی !!!
عاشقم کردی ، کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی … 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:14 |

 

تا انتهای قصه ... !!!



نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم  .

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم!

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است  .

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !



خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"
شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم!

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 19:9 |

تنهایی

 

 

 

 

اِی وایییییییییییییییییییییییییییییی ...........

دلم گرفتههههههههههههههههههههههههه............

آخ از این درد دل !

داغونم کرده ، شکسته ام ! به خدا شکستم !

روحم خسته است ، روحم در نبرد با این زندگی همه چیزشو باخته !

دیگه هیچ احساسی ندارم ، هیچ احساسی ، سردِ سرد ... مثل بقیه ، مثل همه ی آدمها ، مثل همونایی که باهام سر د برخورد کردن و باعث شد دل ِ من بشکنه  !

نمیگذرم ، از هیچ کدومشون نمیگذرم ، از تک تکشون جواب می خوام ! چرا ... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا با زندگیم بازی کردن ؟

تو اوج خوشی و رضایت از زندگیم ، یکدفعه شکستم ! آخ که وقتی یاد ِ بازی ِ زندگی می افتم حالم از زندگیم و آدمهای زندگیم بهم می خوره !

جدایی ... متنفرم از جدایی ... و متنفر از کسانی که جدایی رو به زندگیم ناخواسته تحمیل کردن !

اما صدام به گوش ِ کسی نمی رسه ! آخ ، گلوم گرفته از بس اشک ریختم و تو هق هق ِ گریه های شبونم خفه شدم !

هیچ دردی هم بدتر از شکستن دل نیست چون دیگه نمیشه درستش کرد . درست عین دل ِ من که به هیچی خوش نمیشه !

نمیدونم باید با این چینی شکسته چکار کنم ؟

کی میدونه باید چکار کنم ؟

 

دیگه عقلم به جایی قد نمیده ، از همه ی آدمها هم ناامید شدم ! دریغ از یک کمک !

دریغ از یک روزنه ی کوچک برای فرار از این جهنم !

نه ، هیچ راهی نیست . راهی رو که شروع کردم باید تا انتها برم ... ! اما به چه قیمتی ؟؟؟؟

 

شاید به قیمت از دست دادن ِ همه ی جوونیم ... و یا شاید همه ی زندگیم !

                                     

 

 

                                                         دخترک همیشه تنها

                                                                                                                                             "گلناز"

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 1:56 |

 

 

تحمل کردن زیباست ... اگر قرار باشد به تو برسم . انتظار کشیدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببینم . زندگی شیرین است ... اگر قرار باشد مزه دستهای ترا بِچشم . مشکلات حل       می شود ... اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم . اشکها همه به لبخند تبدیل می شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم . و لبخندها دوباره به اشک تبدیل میشود فقط اگر ببینم خیال رفتن   داری   ... اما دوستت دارم . از پشت همه این فاصله ها .. از پشت همه این حرفها...!؟


من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است ، نه بهانه پنهان شدن . می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران ؛ پنجره چشمانم را شُسته است. همه دلشان نقش های مثبت   می خواهد. و آدمهای خوشحال . اما من گُمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره هستم و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است . قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتن آن برآید . سقف اِعتماد تعمیری است . مُدام چِکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد، خالی است . مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم . به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد، وآتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است . اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد . خلاصه غم سنگینی است اگر برسر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود . واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم. سخت است. بی علاج است. دانستن آن آدم را کم کم می کُشد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است.... او یکی را جز من ...!؟ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس . بلند مثل اِورست. او نمی شنود ونمی داند که ماه ؛ خوشبختی مشترک همه بی ستاره ها است. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند. تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نَبست . ... او یکی را جز من داشت....!؟ من در حسرت ماندن . او در خیال رفتن . او یک دفعه با من بَد شد. از کنار من رد شد. من یا رقیب ؟ او رقیب را انتخاب کرد. قلب مرا پس داد . جلو من او را در آغوش گرفت. او تمام هستی من بود . لحظه های مستی من بود. او روزهای عمرم بود. او یکی را جزمن داشت... او با من غریبی کرد ، کارهای عجیبی کرد. او برنده شد . شاید دل می گه باید بروم. فال قهوه هم می گفت: دیگر او دوستت ندارد.

عاشقان بیائید ، دیگه او مال من نیست . او یکی را جز من دارد ...                                                                   


آیا این تقدیر من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم وافسوسِ دوری ترا بِخورم. درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند . افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی . افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم .. تو دور و دورتر می شوی. گفتی ما بدون هم خوشبخت هستیم. اما ... اما خوشبختی من در با تو بودن بود. افسوس که خوشی ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستی. دوری را تحمل می کنم. من وتو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند. وتا آخراین دنیا موازی خواهیم ماند... لعنت به این دنیا...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:58 |


من نيستم
آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
من نيستم من.
من گرفتارم من اسيرم من خستم
هيچ راهي نيست؟
راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.
من نيستم من
جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
آه شقايق هاي وجودم :
با گذشته زندم.
بشنو از من ، من نيستم من
بشنو و هيچ نگو از من
با محبّت با وجودي از عشق
با قلم ها در شب
با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح
هيچ نگو
بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
رنگ من در غم نيست
رنگ من آبي است

روح من بر قايق
قايقي بر درياست.
آه بر من که نيستم ، من نيستم من
غوطه ور در خواب
لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.
فکر من شب ها
مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي
که رهاست از سيلاب
فکر غم هاي دراز
بشنو از من
من نبودم من ، که چنين مي ميرم
مي شنيدم که دلي هم ميگفت :
جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم
روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.



بشنو از من که نگاهم سرد است
قاصدک هاي وجودم انگار
خسته ، ليک در باد است.

 
اي شقايق نيست با من ياري نيست
تا بگويد قصّه راه دراز
تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.
در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
يار من هم يا تويي يا شعر من.
تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!
من خدا مي خواهم
در تکاپوي و تلاش زندگي
من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.
بشنو از من
گر نمانم شايد
در دلم خواهي ماند.
من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند
که مرا دريابي !!!
بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
تو مرا خواهي داشت
شعر من آهنگ نيست
نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
شعر من يک راز است
که دلم با خود گفت.
بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
سرّ خود با پاييز
قصّه اي روح انگيز ........


| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:36 |

                                                                 

                                                         

 

 

معجزهُ قرن ها تکامل....

 

تولد

تفکر

علاقه

پيدايش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسير

اختشاش

درآميختن

ميل

ضربان

کشش

اميد

شور و اشتياق

تصوير

ترس

تنبيه

تحقق

تضمين

انزجار

گسستن

تنفر

سقوط

مرگ

خاطره

زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد

و تفکرت از هم کسسته مي شود

و ......

آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟

اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است

وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....

عاشق مي مانم تا ...

در آرزوي شيرين  بوسه اي از لبانش

و جرعه اي از شراب وجودش

آرام گيرم........

اين است معجزهُ قرن ها تکامل

 

                                       عـــــــــشـــــــــق

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 1:41 |

25 دقیقه
 

۲۵ دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان کوتاهي است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
براي همديگر پس انداز کنيم ...
۲۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که مي تواند طعم زندگي تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت براي اينکه بگويي آري يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزي بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !




| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 2:13 |

آتش غشق
 
 
 
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
 
         دو تا چشمات پر از اندوه
 
          واسه دل شکستگیم بود
 
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
 
                    تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چی
 
خدا نخواسته
 
                    من تو آغوش
 
                              تو باشم
                             
          قول میدم
 
                    با داشتن تو
 
 هیچ غمی
 
 نداشته باشم
 
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
 
       عشق تو
 
                    بودن با تو
 
              دو نیاز زندگیشه
 
  پرم از ترانه ی تو
 
 گر چه واژه ها حقیرن
 
 خوبه وقتی نیستی پیشم
 
 اونا دستمو میگیرن
 
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
 
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
 
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
یه پرنده شم شبونه
 
                    بکشم پر به خیالت
 
برسم به لونه تو
 
                    بگیرم سر زیر بالت
 
زندگیم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
             اگه میشد واسه گریه
 
رو شونت سر میگذاشتم
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 20:14 |

نوروز 1386 مبارک

 

 

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما
...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد
...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم
...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه
....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند
...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را
...
می گریزم و خود را تنها می یابم
.
در تنهایی غرق سکوت می شوم
...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد

و چه زجرآور است فریادی که در درون

سینه ام حبس شده است
...
کاش میمردم

دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

 

 

هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 1:29 |

تقدیر خاکستری



دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...

گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........

غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم

در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....



بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای

بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات

داشتم ......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشکو رو لبام احساس کردم و فهمیدم

که این بوسه همون بوسه جداییست ......

روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم

انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 23:4 |

کسی را میشناسم

 

در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به

                                                   وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
                                                 بهاری است
                 دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
          و قدمهایش در ابتدای زندگیست
   او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
                     او را می شناسم
            او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
 او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
       خانه اش پر از سادگی و صفا
                  کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
                                                                              آبی باد
                                             او را می شناسم.............

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 22:47 |

 
 
سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم
سالهاست که قلب را انکار کرده ایم
و در سر زندگی میکنیم
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:44 |

کسی صدایم را نمی شنود ! اما من فریاد میزنم

                                                 

 

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند...

 

مي شکند ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 22:5 |

 

جاده را تا انتهاي كوچه بن بستي كه به تو مي رسيد طي كردم.

مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!

....................

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

ديگر زنده نيستم بدون بغض

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

مي دانم همه مي دانند!

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم . كسي چه مي داند!؟

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

چرا نمي خواهي؟

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

دهانت بوي خاك مي گيرد!

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم

مرا باز

باران خطاب كني

...................

بارها شاخه را بي باد....پاييز را بي باران تماشا كرده ام....

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست ...

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 1:12 |

سکوت
 
خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .         
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 0:54 |

 

باز هم من ماندم ...

 

 

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی ازگذر توست

باز هم من ماندم و شهامت تازه ای که یافته ام

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد .

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته.

بازهم من ماندم و حسرت دیدنت .

باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلویم .

به گمانم همه چیز تمام شده است .

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است ...

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است .

به گمانم باید باور کنم که انتظارم به پایان رسیده است .

 

 

 



حال تو مانده ای ویک دنیا تلخی که گاه و بی گاه وجودت را به تسخیر در می آورد .

حال تو مانده ای و یک دنیا توجیه

حال تو مانده ای و یک دنیا حرف نگفته

حال تو مانده ای و یک دنیا غربت

حال تو مانده ای و یک دنیا رویای ویران شده

حال تو مانده ای و یک دنیا تنهایی

که سهم من و تو از هم ،همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد.

حال تو مانده ای و یک دنیا آرزوی کال

باورت می شود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ !

باورم شود

باورت شود

همه چیز تمام شد .به سادگی خواب ، به سادگی لبخند های پاکمان ، به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد .

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 21:41 |

 

 

آزارم می دهی ... به عمد ...

اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...

 

نه گله ای

نه شکوه ای

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.

 

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .

انتظار بی مفهوم است .

نه کینه ای ، نه بغضی ، نه فریادی .

فقط صدای نم نم باران ...

این منم که روی وسعت دل زمین می گریم !

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 21:30 |

کسی هست جواب این دل لعنتیمو بده

 

 

ميدونم كه هيچكي پيدا نمي شه جواب منو بده !!!!!!!!

 

با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد

و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه

چه دنياي عجيب و غريبي

وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست

چرا؟

شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟

چرا ؟

 شايد؟

اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه

من گيج و مبهوت موندم

دنبال يه صدام

صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره

به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه

نمي دونم...!؟

نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم

آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست

آره چه زمونه اي شده

هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه

راستي چرا؟

بازم چرا اومد سراغم

چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره

چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره

چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست

چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه

چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن

چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي كنيم

چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم

چرا مهربوني جاش و داده به ترحم

چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري

چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم

به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست

چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بقل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم

چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بقل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه ببوسيمشون

چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين همه مشكلات نشكنن

چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم

چرا دوستامون رو از ياد برديم

چرا.....!؟

اين همه چرا واسه چي خدا جون ؟؟؟

شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر از اين حرفا مي شد

اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به اينكه در موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!

هيچكي پيدا نمي شه...؟!

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 15:20 |

نامه به خدا

 

 

نامه به خدا

 

 

سلام خدا جونم ، حالت چطوره ؟

خوبی ، مثل همیشه ... خوش به حالت ... !!!

اما من باز مثل همیشه ناراحت و پریشون و خسته ام !!!

 

خدایا چرا تموم نمیشه دوران اسارت من ؟ ،خدایا خسته ام ، چرا تموم نمیشه ؟

 

دلم میخواد برم یه جای دور تا دیگه کسی پیدا نشه اذیتم کنه ، برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه ، برم به یه سرزمین دور ، سرزمینی که شاید بتونم یه کلبه ی کوچولو و آروم پیدا کنم ، یه جایی واسه ی غمهام که همشونو چال کنم ، یه جایی واسه ی خاک کردن آرزوهام ، یه جایی برای اشک ریختن  و یه طنابم پیدا کنم تا تنهاییم رو دار بزنم ...

تا دیگه برنگرده سراغ من ...

 

یه کلبه با یه پنجره ی کوچیک که باز بشه رو به دریا ، دریایی که بایستم روبروشو و خیره بشم بهش ...

 دریایی که انگار با اون صدای مهیبش باهام حرف میزنه ، میخوام همراه موجها فریاد بکشم چون کسی نیست فریادمو بشنوه !

میخوام دستمو دراز کنم رو به دریا چون باز هم کسی نیست تا دستمو بگیره ، شاید دریا دلش برام بسوزه و منو با خودش ببره!

 

دریای آبی ...

میخوام برم ، میخوام غرق بشم توی دریا ، میخوام با دریا یکی بشم ، با موجها ...

میخوام غرق بشم توی دریا ... شاید اگر غرق بشم کسی پیدا بشه و دلش به حالم بسوزه ... اما چه فایده داره؟

نوش دارو پس از مرگ سهراب ...

  

 

ای خدا كاش مي شد تنها نبود ، كاش مي شد حرارت مهرباني را همواره احساس كرد ، كاش مي شد لحظه هاي غم را به شادي تبديل كرد ، كاش مي شد بي كسي ها را غرق كرد و با اميد زندگي را ادامه داد و اينك كاش مي شد تنها نبود ، تنهاي تنها ...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:54 |

 

 

از دل برود هر آنکه از...

 

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 17:30 |

 

 

«صبح زیبای زندگیم پشت در خانه ات به انتظار نشسته»

 

 

 

 

در سکوت محض شب برای تو که غم ها وشادی های روح خاموشم رابا رقص چشمانت بر پاره ی تنم میبینی ، مینویسم...

امشب را به یادت هستم ، مشتاق دوباره دیدنت در خانه خاطره ام. کاش می دانستی چقدر شوق دوست داشتنت رادردل می پرورانم . سحرگاهان با نسیم دل انگیز زندگی ، چشمانم را می گشایم. به خورشید، آسمان، جیک جیک گنجشکان ، پنجره کوچک اتاق ، صبحی دوباره، خیابان، برگ های سبز، به شادابی دستان تو ، و به زمینی که برروی آن قدم میگذارم سلام میدهم .

استوار به راه می افتم، قلبم به سان قلب کوچک پرنده ای، از عشق می وزد ، گلبوته های یاس زرد ، روئیده کنار جدول خیابان را با دستان پرامیدم نوازش می دهم.

گل های قاصدک را با کوله باری از سلام به سویت پرواز میدهم ...

«از خدا میخواهم که صبحی خوش برایت باشد» به شکرانه بودنت در هوای صبح دستانم را به سوی آسمان بلند می کنم . بوسه ای کوچک برای خدا می فرستم ، تا دلش را نرم کنم که :

 

«تو را از من نگیرد»

 

دعا خواهم کرد. دعا، برای مهربان بودنت ، برای دریا ، دریا دوست داشتنت، برای شادی من ، تو ، زندگی ، دعا می کنم . و امید با تو بودن را ، با ترس و هراس از دست دادنت، در نگاهم، در آهنگ صدایم، و در نفس هایم پنهان می کنم ،«تا مبادا نشکفته ، پرپر شود» به سویت می آیم ، دسته گلی از یاس های سپید آرزو آورده ام . آمده ام ، تا به زلالی آب ، و به زیبایی یک شاخه نرگس «دوستت داشته باشم» .

از سرزمین عشق و دوستی، خرمن خرمن شقایق چیده ام . و از گلبرگ های پرپر شده شان برایت خانه ای ساخته ام«پر از پریان مست بهشت» ! فرش گلریز جلو دستانم را در انتظار بوسیدن قدمهایت با شبنم نشسته بر نیلوفران بهشت آب داده ام . ببین:

«صبح زیبای زندگیم پشت در خانه ات به انتظار ایستاده...»

«مهربانم»

پلک سحرم را با اخم نگاهت از خود مران.

خدایا!

به من توفیق عشق بی هوس و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند ، ارزانی کن.

مرا دریاب، که دل دریایی من بی تو مرداب است!...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نهم دی 1385 ساعت 1:13 |

 

 

اگر کسی مرا خواست

 

بگویید رفته باران را تماشا کند

و اگر باز اصرار کرد

بگویید برای دیدن طوفانها رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

 

بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 1:6 |

مرگ و زندگی

 

 

خنده و گريه،زندگي و مرگ
زندگي همچون رويايي است که در آن هستيد

 


روز به روز به مسيرم نزديکتر ميشوم
زندگي را جست و جو ومعني اش کن
هنگامي که مرا مينگري
هميشه مي بينم
آنچه را که در جست و جويش بودم

گمشده اي هستم
و هنگامي که مرا مينگري
ديگر خود را گمشده نمي دانم
مردم در حرکتند،از جايي به جاي ديگر
گرفتار زندگي در گردش هستند
آغاز شده و مادامي که پيش رود ادامه دارد
ما نيز ناچاريم به هر کجا که ميرود ، برويم

ميگويي که ميبيني
هنکامي که مرا نگاه ميکني
دليلي است براي دوست داشتن زندگي
اگر چه گمشده ام
اما عشق را دوباره ميابم
وزندگي با سرعت پيش ميرود
هنگامي که مرا مينگري ، زندگي از تو سرچشمه ميگيرد...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 21:22 |

فدای چشمات

 

 

 

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

بی تو ...

تموم میشه کارم

خیلی دوست دارم

منو نمیخوایی ...

بی تو ... تموم میشه رویام ، ویرون میشه دنیام

بی تو ... ستاره ها کورن ، خاطره ها دورن ، منو نمیخوای ...

بی تو ... شبهای من تاره

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

 

بی تو ... تموم میشه کارم

 

خیلی دوسِت دارم !!!

 

 

 

 

 

 

بهترین داداشِ  دنیا ، نیما جان : تولدت مبارک !

 

  

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 |